دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه بر جا می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
عباس صفاری
Tuesday, April 13, 2010
Saturday, April 10, 2010

من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر،دوباره اخگر می شود
و رودخانه،سرچشمه
و آذرخش ها،به ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم
آنگه که صدای تو را می شنوم
می پندارم
که می توانم دیگر بار از تو شعله ور شوم
و بر مدخل کشت زارانت،
بارها و بارها جان دهم
اینجا هر انچه برای من آزار دهنده است
یافت نمی شود.
مرا آن خیابان هایی می آزارد
که دیگر باز نخواهند گشت
و چهره هایی که چهره هایی دیگر پوشیده اند.
و داستان های عاشقانه ای که ندانستم
چگونه آن ها را بزیم
و نتوانستم آن ها را چونان مومیایی
درون صندوق های پنهان خاطرات
نگاه دارم
پس آنان نیمه جان
در اعماق روانم سرگردانند
و من بیهوده می کوشم
که آن ها را کاملا از یاد ببرم
یا به تمامی به یاد بسپارم.
به راستی آیا من آن یار را
دوست داشته ام؟
از دست داده ام؟
آیا ممکن بود ،من کودکانش را به دنیا بیاورم؟
آه...مرا آن تابوت هایی شکنجه می کنند
که یکباره،در جشنی بزرگ
به خاکشان سپردم
بیمناک،براین گمان
که همه چیز در آن ها مرده است
و هرگز و هرگز ندانستم
که مدفون شدگان در تابوتها
براستی مرده بودند یا نه زنده بودند؟!
زیرا من در تابوت ها را استوار کردم
و روزگاری است که
کار تمام شده است!
هر آنچه مرا می آزارد
پیکری مه آلود دارد
و گلوله ای که به سویش می گشایم
آن را می درد
و تعویذ هایش برایش
سودی ندارد.
هر آنچه مرا می آزارد
در حاشیه ی حضور،پنهان است
ودر کناره ی وهم
با حقیقت خویش حاضر است
و مرموز بر کناره های زخم ناشناخته و ژرف
ایستاده است
زخمی که من،خود،آن را برای خویشتن
با خنجر ابداع کرده ام
و بر آن حروف نخست نامم را
کنده ام
چونان که بر درختان بادام و انجیر
در روزگاران گذشته به یادگار
می کندم.
رخسار یاران گذشته
چهره به چهره
به سان اوراق دفتری در باد
از برابرم به سرعت می گذرند
هرگز نخواهم گذاشت
آتش
در کناره هایش در گیرد.
غمنامه ای برای یاسمن ها
غاده السلمان
Thursday, April 8, 2010
پدرش و من به اسم نمی خوانیمش ... صدایش می کنیم : «بهترین پسر دنیا»
و می نشینیم و برای هم با شوق و ذوق از کارهایی که می کند تعریف می کنیم ... در حالی که هر دو با او هستیم و هر دومان می دانیم که دیگری می داند ... اما چند باره بارگو کردنشان لطفی دارد ناگفتنی ... و این در حالی است که وروجک مهربان و دوست داشتنی همانجا به همان کارها مشغول است.
موجود عجیبی است پسرک ... دلربا ... مهربان ... آرام ... و به طور نگران کنننده ای مستقل!
دل من را از عشقی پر کرده است که فکر می کردم هرگز دوباره تجربه نخواهم کرد.
فکر کردم بگویمش، سرچشمه ی شادی هایم را.
یکی از عکس ها درست پیش از اینست که موهایش را بزنم .
Wednesday, April 7, 2010
Tuesday, April 6, 2010
Monday, April 5, 2010
زمان قطره قطره از ميان انگشتهايم مي چکد. مثل دانه هاي شن از ميانه ي ساعت شني. در پنجه هاي ديو روزمرگي اسير شده ام. سر کار مي روم و خانه مي آيم. به تکرار. به توالي. هر جا که هستم ديو جلويم مي نشيند و دندانهايش را به من نشان مي دهد. من از آدمها ... از مهماني ها ... از گردهمايي ها ... از تئاتر و سينما و کنسرتها ... من از آدمها فراري شده ام. مي گويم: «که چه؟». ديو مي خندد.
فکر مي کنم: «چطور از دستش فرار کنم؟» ديو در آينه به آرامي نگاهم مي کند. مي داند که من مرد ميدانش نيستم.
من هر روز خواب مي بينم که شيشه ي عمر ديو را در دستم گرفته ام و بالاي سرم برده ام و مي خواهم که بر زمين بيندازمش و بشکنمش ... و از خواب مي پرم. بالاي سرم روي لبه ي تخت نشسته است. شيشه ي عمر من در دست ديو است. در دستش گرفته است و فشارش مي دهد. من شانه بالا مي اندازم ... ديو هم.
۴ سال این را نوشته بودم.
فکر می کنم دلیل هر چیز را باید نه در بیرون که در خود جستجو کرد.
برایت نگفتم ...
دیو هنوز اینجا ست ... با دستانش خالی.
Saturday, April 3, 2010
Friday, April 2, 2010
سعي مي کنم چيزها را بپذيرم همانطور که هستند. آدمها را ... شهرها را ... و روزها را. آسان نيست. باور کن.
شايد به طول يک زندگي زمان لازم است تا جاي خودم را پيدا کنم. جايي را که احساس مي کنم بايد باشم ... و - الان گمانم که- هستم. شايد ... اما چندين زندگي لازم است تا بپذيرم و دوست بدارم و مدارا کنم. که نگاه کنم بي آنکه آلوده شوم. تا خودم باشم. جدا از همه. از همهمه.
حالا در این روز گرم و زیبای تابستانی تورنتو ... در خانه نشسته ام و یوسف مثل گنجشکی دورم جیک جیک می کند ... تنها هستم ... همیشه تنها هستم ...
و فکر می کنم که شاید بیش از هر زمان دیگری ... بیش از انکه فکر می توانستم بکنم به آنچه در اینجا خواسته ام نزدیک ... و از آن دورم.
گاهی برای چیزی که به دست می آوریم هزینه ی زیادی می پردازیم ... و با خود فکر می کنیم که آیا این همه ارزش آن را داشته است ...
سالها می گذرند تا به آن نقطه برسیم که بدانیم که هر آنچه هست باید باشد..
می دانم. می پذیرم.
Subscribe to:
Posts (Atom)







