Friday, November 15, 2002
... هميشه فكر مي كردم كه يه چيزي هست كه باعث اين جداييه ... اين تفاوت... ولي اونا مي گفتن كه اين همه اش تفكرات سياه و نيهيليستي منه. اما كار يه روز و دو روز نيست. بي فايده است. همه اش بي فايده است. هنوزم بعضي هاشون فكر مي كنن كه من نقش بازي مي كنم. شك ندارم كه خيلي هاشونم فكر مي كنن كه من بالاخونه ام را اجاره دادم. شنيدم گاهي وقتا كه مي خوان از من بگن، از تجربه ي عشقيم حرف مي زنن و مي گن: طفلكي. بعضي هاشونم مي گن: ما از اول مي دونستيم. معلومه. همه چيز معلومه. خودش نمي خواد اين زندگي رو قبول كنه. گاهي هم برام دلسوزي مي كنن، لب پايينيشونو جمع مي كنن و سرشون رو به چپ و راست تكون مي دن كه: بابا ... اينا همه اش حرفه وگرنه اين همه آينده.
بعضيا مي گن به خاطر انقلابه. بعضيا مي گن از موسيقي بديه كه گوش مي دم. يا از كتابهاييه كه تو بچگي خوندم و باورم شده بود كه راستن... چندتاييشون هم فكر مي كنن موروثيه. اين گرايش به تخريب؛ يعني اين چيزي كه ادمهاي درست و درمون در ادمايي مثل من مي بينن. ژنتيكه! ... ” بايد خودشو عوض كنه“ يا ” نمي خواد حقيقت رو بفهمه “ ... تا چشمشون مي افته به من، يه نگاهي به هم ميندازن و لبخند مي زنن كه يعني: نگفتم؟...
... و نفس كشيدن برام سخت مي شه. اوني كه از همه طولاني تر مي شناسدت، ... تو دانشگاه ... سرِ كار... يا تو خونه ي رفقا ... از همه كمتر شك مي بره كه اين درد شايد حقيقيه. و اين همه سياه مي شه. مي شه تلخكامي. همين. تلخكامي... همينه كه بعضي وقتا درد رنگ خشم مي گيره و همه به جاي اين آزردگي، شرارت رو بو مي كشن..
فهميدم كه يك چيزي حتماً هست كه باعث اين جداييه. عين يه ديوار شيشه اي. نمي شه كه هيچ چيز نباشه آخه. همين تو ... سالهاست كه مي خوام باهات حرف بزنم ... كه دستت را بگيرم. حتي پيش اومد كه گريه كنم. كه بلند صدات كنم. دلم برايت تنگ شده. چرا نمي شنوي. گاهي حتي مي خندي. يا سرت را به خنده تكان مي دهي. و اين درد ... مي دوني ... همينه. يك ديوار شيشه ايه. كه من صورتم را بهش فشار مي دم و تو فكر مي كني من برايت شكلك در مي آورم و مي خندي. و اونا فكر مي كنن كه من مسخرشون مي كنم و عصبانين. همينه كه من هرچي داد مي زنم. يا دستمو دراز مي كنم، كسي به نظر نمي آيد كه بشنوه. تا حالا پشت يه ديوار شيشه اي موندي؟
چرا هر چي سعي مي كنم نمي تونم ازش رد شوم؟ شايدم اصلاً نبايد رد شوم. شايد هم تو بايد با همه اونور بمونين و من اينور. شايدم ... نمي دونم... خسته ام... تكيه مي دهم به همين ديوار شيشه اي. نگهم مي داره. هيچوقت فكر نمي كردم بخوام تكيه بدم. هيچوقت مطمئن نمي تونم باشم كه تو ... ولش كن ... خيلي خسته ام.
Tuesday, November 12, 2002
کداميک است اين که می نويسد... که با تو حرف می زند ... نمی دانم ايا بايد همه ی اين نيمه های سرگشته را با هم در يکجا، در يک زمان جمع کرد و همه را مجبور کرد در اين لحظه، در اين آن زندگی کنند...
يك نوشته ي قديمي ترم را هم خواندم:
هجرت هرگز پاياني نشد بر آنچه كه بين من مي رفت با جامعه اي كه گمان مي كردم به آن تعلق ندارم. جايي كه ريشه هايم گسترده بود. پاره اي از من، اينجا زندگي جديدي را آغاز كرده است با همه ي سختي هاي آن. شايد. پاره اي از من اما به حيات خود انگار ادامه داده است در آنجايي كه پشت سر گذاشته ام. من همهمه ي حضور ”خود“م را به وضوح مي شنوم، نه در گذشته، كه در امروز سرزميني كه تركش كرده ام. جايي كه ريشه هايم گسترده است... شبها خسته از آنچه در روياهايم مي رود، حقيقي و نزديك، برمي خيزم و حس مي كنم كه زندگيم در آن واحد در مكانهاي مختلفي جريان دارد و من از يكي وارد ديگري مي شوم بي آنكه هرگز جريان حضورم در آنجا كه بوده ام متوقف شود
و رفتم يك نوشته ي قديمي تر را هم خواندم:
اگر بگويم كه در اين سالهاي هجرت و تنهايي ديگر به همهمه ي مجادلات ليلا و ليلي وقتي كه به هم پشت مي كنند و هريك حرف خودش را مي زند خو گرفته ام، هيچ دروغ نيست. چاره اي نيست. در اين اوقات در بين طوفانهاي سخت خشم و غرور و دلشكستگي و ايمان كه در وجود چند پارچه ي زنانه ام نعره مي كشند، پاره پاره مي شوم اما تاب مي آورم (چاره اي ديگري هم دارم؟). مي دانم كه دوباره فردايي مي آيد، فردايي كه بر مي خيزم و ليلاي ليلي دوباره به من در آينه لبخند مي زند و يكپارچه از ”بودن“ و از ”عاشق بودن“ و از ”هجرت“ خوشحال است.
و براي توضيح اينجا اوردمشان. مي داني ... از اين چند پاره شدن من منظورم آن نيمه ي گمشده ي Shel Silverstein نيست. عاشقي نيست. منظورم تكه پاره هاي وجود يك ” خود“ سرگشته است. ان نيمه ي گمشده ي معشوق نام را كه مي گويي ... من مدتها پيش قيدش را زدم. يكبار، تنها يكبار، سالها پيش باور كردم كه يافتمش. باور داشتم به اصالت انسان. به تنهايي. قرار گذاشتم كه نگهش ندارم و بگذارم راه خودش را برود و من هم راه خودم را بروم. ظرف چند سال دستگيرم شد كه نه نيمه، نه خُمس و نه هيچ چيز هم نبوديم. تاوان سختي، خيلي سختي براي اين اشتباه پس دادم ( و گمانم آن مجنون اشتباهي بيچاره هم به سهم خودش). سالهاست كه باور ندارم كه اساساً چيزي خارج از خود ما هست كه ما را تكميل مي كند. حكايت ادم از نظر من همانست كه Shel Silverstein گفت ... در جستجويمان انقدر بايد خودمان را بالا بكشيم و زمين بخوريم تا لبه هاي روحمان صيقل بخورد ... گمانم من اما در اين زمين خوردن ها هي تكه پاره هايم را پشت سر جا مي گذارم و بزودي هيچ چيزي از من باقي نمي ماند... هر چند كه انهم بد نيست ... خلاص!
Monday, November 11, 2002

The White House is planning to launch a war against Iraq. Yet there has been no real public or congressional debate about whether an invasion is justified, no convincing explanation of why a war is needed. The international community is virtually unanimous in its opposition to an attack on Iraq, leaving the United States without allies. A full-scale war against Iraq would isolate the US from the rest of the world, undermine the effort against terrorism, and senselessly kill tens of thousands of civilians. The Bush Administration is determined to initiate an illegal and ill-considered invasion. We the people must be just as determined to prevent a war that threatens to tear the world apart.
The serious moral, legal, political, and strategic problems with a possible U.S. invasion of Iraq require that the American public become engaged in the debate over the wisdom of such a dramatic course of action. What is at stake is not just the lives of thousands of Iraqi and American soldiers and thousands more Iraqi civilians but also the international legal framework established in the aftermath of World War II. Despite its failings, this multilateral framework of collective security has resulted in far greater international stability and far less intergovernmental conflict than would otherwise have been the case.
The Bush administration's plan for preemptive war against Iraq so flagrantly violates both international law and common morality that we need a real national debate.
I bear personal witness through seven years as a chief weapons inspector in Iraq for the United Nations to both the scope of Iraq's weapons of mass destruction programs and the effectiveness of the UN weapons inspectors in ultimately eliminating them.
Sunday, November 10, 2002
زمان با چنان سرعتی می گذرد که گاهی فکر می کنم که تنها ساعاتی از آن را زندگی می کنم. يکشنبه ای خاکستری می رود و يکشنبه ی به همان رنگ و اغشته به همان بوی گنگ وهم انگيز می ايد. نشسته ام و می انديشم به اين فاصله. به اين زمان که گذشته است. چند ای-ميل. چند وعده غذا. چند تلفن.... ديگر؟ ... اصلاً ايا گذشته است؟ چند سال ... چند ماه ... نمی دانم. انگار هشيار نيستم. انگار يک نيمه ام اينجا برای دقايقی چشمانش را باز می کند و فکر می کند که کاری می کند و دوباره می بنددشان. يک نيمه ی ديگر در جايی ديگر به انتظار خفته است. نيمه ای به ياد نشسته است. کداميک است اين که می نويسد... که با تو حرف می زند ... نمی دانم ايا بايد همه ی اين نيمه های سرگشته را با هم در يکجا، در يک زمان جمع کرد و همه را مجبور کرد در اين لحظه، در این آن زندگی کنند... زندگی؟ ...آن نيمه ای که با توست آيا هرگز به من باز خواهد گشت ... نمی دانم ... شايد تنها مرگ لحظه ی پيوستن همه ی عناصر از هم گسيخته ی يک "من" باشد ... خيلی چيزها هست که نمی دانم بايد فکر کنم. اين انتظار است، ياد است يا واقعيت؟ من هيچ نمی دانم... تو می دانی؟
Friday, November 8, 2002
كريگ هم نگران شده است. به من مي گويد كه تصميم گرفته مرا مجبور كند تا بيشتر به ورزش بپردازم و از اين بي تحركي در بيايم. از اينكه من وقتم را زياد پاي كامپيوتر مي گذرانم نگران است. مي گويد: ببين. تو يك نوستالژي غير واقعي از ايران درست كرده اي و به خودت فرصت نمي دهي كه اينهمه چيزهاي خوبي كه اينجا برايت وجود دارد را ببيني. حيرت زده است تا حدي. از اينجا مي گويد. از اينكه كانادا كشوري است متمدن و صلح طلب: زني مثل تو ... با اين روحيه ي پرشور، مستقل و ازاد اصلاً چطوري مي تواند در ان جامعه زندگي كند. جامعه اي پر از شكنجه و اعدام و ترور و كشتار. و برايم از افتخار كانادايي بودن مي گويد. كمي بهم بر ميخورد: ببخشيد ... من را همان جامعه بار اورده است. من سي سالگي آمدم اينجا!! قبول نمي كند. نمي تواند باور كند كه در كشوري در آسياي ميانه زنان يتوانند به معناي واقعي زندگي كنند.
مي گويم: ببين جامعه ي ما را با عربستان سعودي اشتباه مي گيري. پنجاه سال حكومت غير مذهبي شاه و پدرش ما را از كشورهاي مسلمان ديگر متمايز كرده است. زهرخندي مي زند: آن سيستم در هم شكسته ي فاسد؟ زياد مي داند اين كريگ!! انكار نمي كنم اما سعي مي كنم تصويري از وضعيت زن ايراني كه اكنون بيش از هر وقت ديگري به حقوقش آشناست برايش ترسيم كنم. اما او سعي مي كند به من نشان دهد كه بازگشت به گذشته تا چه حد اشتباه است. با بر شمردن يك سري خصوصيات من به خنده مي گويد كه تو حتي در زنان غربي هم جزو آسان ها شمرده نمي شوي. مي خندم و برايش از بزرگ شدن در تضاد مي گويم و از اينكه چندان هم ناحقشناس نيستم نسبت به تضادهايي كه در من شوق جستجو براي يافتن دلايل را ايجاد كردند. از چيزهايي مي گويم كه به انها فكر نمي كند. دلايل گنگ اين هستي. و از تعلق.
قبول نمي كند: تو الان كه معني آزادي را بهتر مي داني، يك ماه هم آنجا دوام نخواهي اورد. مي دانم. برايش گفته ام كه يكبار بازگشته ام و در ظرف دو هفته متوجه شدم كه آن تضادهاي دردناك در فاصله چه زود رشد كرده بودند. برايش تنها يك دليل مي اورم. از عشق مي گويم: من عاشق آنجا هستم. دوستانم، كوچه ها، كوه هايش و خواهر زاده هايم. لحنم تلخ مي شود: بدون عشق مي شود زندگي كرد. حرفي نيست. اما مثل زندگي كردن در تاريكي است. همه اش بايد چراغ روشن كرد. بدون عشق عين ماهي مي مانم كه از اب بيرون افتاده است. مي خندد: عشق اينجا هم هست. ناسيوناليست شده اي. جهان وطن باش. عشق همه جا هست. اين تويي كه ديگر عاشق نيستي ... راست مي گويد؟
Thursday, November 7, 2002
به نظرم وقاحت هم يك حد و اندازه اي مي تواند داشته باشد كه اين دست اندركاران حكومتي كشورمان از آن اندازه ها سالهاي سال قبل گذشتند و كسي هم انگار جلو دارشان نبود و نيست. حكم اعدام به خاطر ابراز عقيده ... البته به تحليلي اينكارها را مي كنند؛ سنگسار و اعدام و شلاق؛ تا نسل جوان را كه همين الان هم از دوم خرداد و اصلاحات تدريجي تا حدي سرخورده شده اند بكشانند به همان راه حل دلخواه ارتجاع بعني براندازي ... آنوقت است كه آن هسته ي دست نخورده ي قتل هاي زنجيره اي از خفا بيرون خواهد آمد و با اين سرداران دلســوز شمشير به دست متحد خواهند شد و يك بگير وببند علني و يك حمام خون در پشت صحنه به را خواهد انداخت. ببينم ... مگر حتي يك نفر از مسئولين فاجعه ي شهريور 1367 از متن حكومت حذف شده است؟ گمانم همه ي واجبي هاي ايران هم براي محوشان كافي نخواهد بود.
ترس من از اين است كه با رد لايحه ي دولت توسط شورا نگهبان فطعاً سرخوردگي ها از اين هم بيشتر شود ... قابل تامل اينكه از آن طرف عبدالله نوري، كه اولين مخالف علني ولايت مطلقه ي فقيه و نظارت استصوابي از بدنه ي خود دولت بود و متن دفاعيه اش براي خودش منشوري قابل تامل بود، از زندان بيرون آمده است و به تاييد كانديداتوريش براي رياست جمهوري اينده اميد مي رود. نمي دانم ... گمانم بايد بيشتر خواند و منتظر بود. در هر حال من نمی توانم از تکرار اين خبر حيرت آور خودداری کنم:
احكامي كه قاضي رمضاني براي هاشم آقاجري صادر كرده است عبارت است از:
١- ١٠ سال محروميت از تدريس
٢- ٨ سال زندان در زندانهاي زابل، طبس و گناباد
٣- ٧٤ ضربه شلاق
٤- اعدام
Tuesday, November 5, 2002
امير از من خواسته است که ترجمه ی شعر زير را بنويسم. امير جان ... می دانم که حداقل دو کتاب حاوی اشعار ترجمه شده ی پينک فلويد در ايران منتشر شده است که البته من نخوانده امشان. اين شعر را ترجمه می کنم برايت ولی وقتی لطف خواهد یافت که CD ان را ( Wish You Were Here ) با صدای خود بند بشنوی. در خصوص ترجمه، من ان را خيلی محاوره ای ترجمه می کنم. همانطور که لحن پينک فلويد برايم تداعی دارد. علی رغم اينکه لغات و جملات آن بسيار تر و تميزتر از آهنگ های خارجی امروزی هستند ... اما لحن ... به نظرم خيلی ياغيه ... من هم ياغی ترجمه اش می کنم. اگر دوست نداريد بگوييد تا لحن را عوض کنم ولی آنطوری گمانم بشود مثل انشا!!
اين سيگارو داشته باش
بيا جلو پسر جان، اين سيگارو داشته باش
تو بزودی می ری که پيش بيفتی، که بلند بپری
و ديگه جاوانه می شی
با يه ذره تلاش می ری که برسی به اونجا
اونا همه عاشقت می شن
خوب، منم از اولش احترام عميقی حس می کردم
و اينو جداً از روی صميميت ميگم
اين گروه يک چيز بی نظيريه
و من واقعاً اينطوری فکر می کنم
اوه، راستی، کدومتون پينکه؟
اسم بازی رو بهت گفتيم پسر؟
می تونی اسمشو بذاری معلق زدن توی پول مفت
ما جداً که ضربه فنی شديم
ميزان فروش رو شنيديم
بايد که يه البوم بدی بيرون
اينو به مردم مديونی
ما انقدر خوشحاليم که نمی تونيم نشون بديم
همه از حسادت سبز شدن
جدولو ديدی؟
اين يه شروع واقعيه
اين ميتونه يه هيولا بشه
اگه مثه يه تيم به هم بچسبيم
راستی، اسم بازی رو بهت گفتيم پسر؟
می تونی اسمشو بذاری معلق زدن توی پول مفت
من معمولاً انگليسي نمي نويسم ... صادقانه بگويم وبلاگ هاي انگليسي را هم نمي خوانم. حتي خواندن يك جوك به زبان انگليسي برايم مثل درس خواندن مي ماند كه از آن فراريم ... ولي سالها پيش، سال 1370 دوستي مرا با پينك فلويد اشنا كرد . من نمام البوم هاي تا آن زمان را تهيه كردم و شعرهايشان را حفظ كردم و كنسرت ها و كليپ هايشان را ديدم. الان ديگر خيلي كم بهشان گوش مي دهم. هر چند كه فكر مي كنم راجر واترز بهترين خواننده ي دنياست با ان اشعار و موسيقي غني. شايد همينطور كه شجريان گوش نمي دهم. در حالي كه فكر ميكنم در موسيقي ايراني به جز او، بقيه اش وقت گذراني است. با اين مقدمه ي طولاني فقط مي خواستم بگويم كه اين شعر پينك فلويد را اينجا مي آورم. چون چيزي نيست كه در اين لحظه آنچه را كه ذهنم مي گذرد به اين خوبي بيان كند.
HAVE A CIGAR
.Come in here, dear boy, have a cigar
,You're gonna go far, you gonna fly high
,You're never gonna die
;You're gonna make it if you try
.They're gonna love you
,Well I've always had a deep respect
.And I mean that most sincerely
,The band is just fantastic
.that is really what I think
?Oh by the way, which one's Pink
,And did we tell you the name of the game, BOY
.We call it Riding the Gravy Train
.We're just knocked out
.We heard about the sell out
.You gotta get an album out
.You owe it to the people
.We're so happy we can hardly count
,Everybody else is just green
?Have you seen the chart
,It's a helluva start
It could be made into a monster
.If we all pull together as a team
,And did we tell you the name of the game, boy
.We call it Riding the Gravy Train
Monday, November 4, 2002
از خواب كه بلند مي شوم هنوز خسته ام. شب بچه ها آمده بودند تا فيلمي از تورناتوره به نام Malena را با هم ببينيم. دير وقت خوابيدم. خانه تا حدي به ريخته است. مي نشينم پاي كامپيوتر و وبلاگ را باز مي كنم. نظرات را مي خوانم. نمي دانم چه بنويسم. قبلاً وقت مي گذاشتم و به هر نظر فكر مي كردم و به آن جواب مي دادم. الان اصلاً حرفم نمي آيد. پويا نوشته است راجع به آگاهي، نادر بكتاش كه قطعاً اشاره ي من را به نياز ما به متفكريني مثل دوبوار و كامو خوانده است، با آن شخصيت يكسو نگرش نوشته كه هردوشان مزخزف مي نويسند، بادبادك، امير، سهراب، زهره، عرفان ... اي-ميلي هم دارم از دوستي به نام اصلان كه بايد جواب دهم، از شيربد، از سارا، رديف اي-ميل هاي مربوط به آهو. امروز نمي توانم. حرفي براي گفتن ندارم.
نگاهي به چند وبلاگ آشنا مي اندازم و مي روم سراغ شستن ظرفها. مامان زنگ مي زند. نگران است. خبــر را از برادرم شنيده است. نگران است. گوشي تلفن را با شانه ي راستم نگاه داشته ام و در حين شستن ظرفها همينطور سرسري جوابش را مي دهم و حداكثر تلاشم را مي كنم تا با همان لحن شاد و پر انرژي كه از من سراغ دارد حرف بزنم. موفق نمي شوم. گيجم مي كند از بسكه يكريز از همه مي گويد. مي آيم خداحافظي كنم كه بي مقدمه مي گويد: برگرد ايران مامان. نمي خواهد آنجا بماني. دست راستم ناخودآگاه چنان فشرده مي شود كه ظرف بلوري نازكي كه در دستم دارم با صداي تردي خورد مي شود و خُرده شيشه ها پخش مي شوند كف ظرفشويي. خُرده شيشه هايي به رنگ قرمز.
آخ ... هول مي شود: چي شــد مامان. به دستانم كه از خورده شيشه پوشيده شده اند نگاه مي كنم. هيچي ... يك ظرف شكست. نگران مي شود: خُرده شيشه توي پايت نرود. دندانهايم را بر هم فشار مي دهم: تـوي دستــم شكسـت مامان . مشتـهايــم فشرده مي شوند و آب سرخي را مي شويد و مي شويد و باز هم خون دستهايم را مي پوشاند. فكر مي كنم: كاش مي شد قـلـبــم را زير اين اب مي گرفتم. كاش مي شد خُرده شيشه هاي آن چيني نازك شكسته را يك به يك از آن بيرون كشيد و رد سرخ آب را نگاه كرد. يكي يكي. مامان بلند مي گويد: چي شد آخر؟ مي خندم. فكر مي كنم اگر منظره ي ترسناك اين ظرفشويي و اين دستهاي خون آلود را مي ديد از حال مي رفت. يا شايد هم اگر آنچه را كه از ذهنم مي گذشت.
الان نمي توانم برگردم مامان. الان نمي توانم. دستانم را زير آب باز مي كنم. آب هنوز سرخرنگ است. خون كه بند آمد برمي گردم. فرياد مي زند: كدام خون؟ مي خندم: خون اين دستـهــا ديگر ... اما اين دست نيست كه به آن مي انديشم.
Sunday, November 3, 2002
اي كاش آخرين آهت را تابلويي كنم
اي كاش آخرين پيغامت را درك.
اي كاش لحظه اوج گرفتن كلاغ را
هنگامي كه آسمان
ـ با تلخ لبخندي به زمينيان ـ
چشم به راه بود
قابي كنم
براي آن لحظه هاي تنهايي :
“ كه زيباترين ترانه ها
هجرتي عظيم را در گلو خواهش ميكند
و بهترين كسي كه دوست ميداري
در كوچه هاي ناپيدا
چون امواج آرام دريا
صدايت مي زند كه بيا “.
Friday, November 1, 2002
آي ي ي ي ي كسري
آهاي كلاغ دار دارو
تو را مي گما
آهاي آقا خوشگله
عجب خوشگلي
چه با نمك
شايد برا همين بود
كه خودتو تو لباس سياه و بي قواره ي كلاغي ات پيچيدي
خوب مي دونستي كه مـن و قاصدك و اذر و شيرين
و شايدم همه ي قيـــز خانـم هاي ديار ما
اگه يه نظر چشممان تو چشمت بيفته
يكدل نه صد دل عاشقت مي شيم
واله و شيدات مي شيم
اومدي رو اون درخت بلنده نشستي و
با اون صداي گوشخراشت هوار كشيدي
آهااااااااااي ملت ...
و از محبت گفتي
و از جسارت
و از آينده
گمونم دلت مي خواست
كه ما به حرفات دل بديم
و نه به خودت
كه خودتو نشونمون ندادي
مثل قوچ عليِ عاشق افسانه ي محبت
همان قصه خوشگله ي صمد
رفتي تو جلد پرنده
و برامون قصه گفتي
و آراممون كردي
و راممون كردي
اما صبر نكردي
و پريدي و رفتي
حالا دختر پادشاه
همان قيــز خانم قصه ي ما
اگه مريض شد
اگه تو بستر بيماري افتاد
كي هست كه بياد خوبش كنه؟
كي هست كه بياد
دستشو بگيره
و براش افسانه ي محبت بگه
و يه دست لباس پرنده براش بياره
تا با هم بپرن؟
جارچي هاي پادشاه
كجا برن جار بزنن؟
اينطوري بود
رسم دوستي
يعني ديگه
ما مونديم و اين عكس و
يه دفتر پاره پوره
كه سياه شده از خط تو؟
هميــن؟
.......................................