Wednesday, February 5, 2003
Tuesday, February 4, 2003
در سايه هاي تيره و روشن شبي كه در اعماقش مرا با خود مي برد تا دره هاي سنگي ان راه اشنا، تا ارتفاعي كه به چشم انداز پر درخت آن ده سردسير وحاشيه ي رودي كه در انتهاي شيبي تند تا اعماق دره فرو مي ريزد، با هم نشسته ايم. در ميان كساني كه دوستشان دارم و در ميان كساني كه دوستشان داري. و فاصله ... مي داني ... خوابها ديگر رنگ خواب ندارند، شكل حقيقتند، بوي حقيقت مي دهند و طعم تلخ ان را بر لبانم مي نشانند كه پاك شدني نيست. درست مانند نگاه كردن در اينه ي چشماني كه در انعكاسشان خود را باز نمي شناسي، بي برق سيال و جادويي عشق. لمس دستاني كه از آن مهر دبرپا و بوسه اي كه از آن تب جاودانه تهي گشته است. ديگر خوابهايم هم تاب حقيقت گرفته اند.
Monday, February 3, 2003
As you look around this room tonight
Settle in your seat and dim the lights
Do you want my blood, do you want my tears
What do you want
What do you want from me
Should I sing until I can't sing any more
Play these strings until my fingers are raw
You're so hard to please
What do you want from me
Do you think that I know something you don't know
What do you want from me
If I don't promise you the answers would you go
What do you want from me
Should I stand out in the rain
Do you want me to make a daisy chain for you
I'm not the one you need
What do you want from me
You can have anything you want
You can drift, you can dream, even walk on water
Anything you want
You can own everything you see
Sell your soul for complete control
Is that really what you need
You can lose yourself this night
See inside there is nothing to hide
Turn and face the light
What do you want from me
Sunday, February 2, 2003
با صنوبری که روی قله ايستاده بود،
گونه بر گونه ی سپيده دم نهاده بود،
موج گيسوان بر دوشِ بادها گشاده بود،
از نشيب يخ گرفتِ دره گفتم:
اين نه ساخت شکفتگی ست
در کجای فصل ايستاده ای
مگر نديده ای
سبزها کبود و بيشه سوگوار
فصل، فصلِ خامُشِ نهفتگی است
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دور دست
گفت:
قدِ کوتهِ تو راه را به ديده ی تو بست.
گامی از درون سرد خود برون آی
پای بر گريوه ای گذار و در نگر
رودِ آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گريزِ ناگريز
آنک آن هجوم سبزِ مرز ناپذير
در کجای فصل ايستاده ام؟
در کرانه ای
که پيش چشم من
بهارِ شعله های سبز و
سيره و سرود
در نگاه تو کبود و دود
از م. سرشک
در رزوهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيم روز روشن اسفند،
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاك و ريشه
-ميهن سيارشان
در جعبه هاي كوچك چوبي،
در گوشهء خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من،
مي جوشد:
اي كاش ...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه
(در جعبه هاي خاك)
يك روز مي توانست،
همراه خويشتن ببرد هر كجا خواست،
در روشناي باران،
در آفتاب پاك.
Wednesday, January 29, 2003
مي داني در چه حاليم؟ نمي داني. نمي تواني بداني. رفته اي در پيله ي تعريف شده ي يك زندگي ساده ي خانوادگي و كار و بچه و ختم و عروسي... و من مانده ام و اين همه هراس و اين همه تنهايي و اين همه حيرت. آنجا جاي من نبود. پيش تو. اينجا اما جاي من هست؟ من اين راه را هر چند به سختي اما به انتخاب خودم آمدم ... و تو به من گفتي كه تنها خواهم ماند ... كه اين راه نيز راه من نخواهد بود ... و هيچ راهي راه من نخواهد بود. من در گوشه اي مي نشينم... خميده ... در خود جمع شده ... مچاله ... زخمي ... و مي گذارم كه سايه ها بگذرند. پر هياهو... سرمست ... با لقـلـقـــه ي كلماتي كه تند و سلسله وار بر زبانشان جاري است ... اين زبانهاي سرخ كه تا روي زمين انگار كشيده مي شوند و كلمات ازشان مي ريزد ... و كلمات و كلمات ...
خاموشي. خاموشي. با شعر مي توان راحت بود ... مي توان از سكوت گفت بي انكه ان را شكست ... مي توان از درد گفت بي انكه بر ان افزود .... من انعكاس اين حس را در آينه شعر تو پيدا مي كنم ... در دفترهاي شعر پاره پاره ي خط خطي ... و تنهاييم لابلاي اين سطرها آب مي شود و گم مي شود و من به زني مي انديشم كه درست پيش از تولد من مرده است ... تنها ... مي توانم براي يك لحظه روبرويش پشت ان ميز بنشينم و در چشمانش نگاه كنم و همه ي اين چيزها اينقدر به نظرم بيرحمانه نيايد... اين كلمات ... و خودم ... و تو ... با ان پوزحند تلخ بر گوشه ي دهان در تابش ان نگاه تابناك از عشق:
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي، در يك شناسنامه، مزين كردم
و هستيم به يك شماره مشخص شد
پس زندهباد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
ديگر خيالم از همه سو راحتست
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جقوجق جقجقة قانون . . .
آه
ديگر خيالم از همه سو راحتست
اين همه رقم اين همه شماره كانترها ... كليك ها ... هيت ها ... رقم رقم رقم .... ديگر خيالم از همه سو راحت است ... او هم ... تنهاييم آب مي شود ... قطره قطره ... آن تنهايي كه تو ان را ضخيمتر كردي و ناگزيرتر ... لازم به پرسيدن نيست ... همه چيز را مي داند ... چگونه؟ نمي دانم... اين همه را حس مي كرده است در ان دوران تاريكي و ظلمت :
جايي كه من
با اولين نگاه رسميم از لاي پرده، ششصد و هفتاد و هشت شاعر را ميبينم
كه، حقهبازها، همه در هيئت غريب گدايان
در لاي خاكروبه، به دنبال وزن و قافيه ميگردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يكباره، از ميان لجنزارهاي تيره، ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
كه از سر تفنن
خود را به شكل ششصد و هفتاد و هشت كلاغ سياه پير درآوردهاند
با نتبلي بسوي حاشية روز ميپرند
و اولين نفسزدن رسميم
آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول كارخانجات عظيم پلاسكو
خستگي و تنهايي تنها درد من، درد تو نيست ... جايي كه شعار و شعار و شعار و تنفر و خشم و كينه چنان گوشهامان و دستهامان و صفحه هاي نوشته هامان را پر كرده اند كه جايي براي احساس نيست ... جايي براي ان لحظه ي خاموشي، كه در چشمان خورشيد خيره شويم ... اما تو ...
من ميتوانم از فردا
در پستوي مغازة خاچيك
بعد از فروكشيدن چندين نفس، ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسيكولاي ناخالص
و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو
رسماً به مجمع فضلاي فكور و فضلههاي فاضل روشنفكر
و پيروان مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
كه در حوالي سنة يكهزاروششصدوهفتادوهشت شمسي تبريزي
رسماً به زير دستگاه تهيدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
حتي پلك به هم نمي زنم ... گوش مي كنم ... و زمزمه همچون سرود جاري است... حتي خشم اين زن... شنيدني است. براي يك لحظه هم كه شده سكوت كن. گوش كن.
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
كه در پناه پشتكار و اراده
به آنچنان مقام رفيعي رسيده است، كه در چارچوب پنجرهاي
در ارتفاغ ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين قرار گرفتهست
و افتخار اين را دارد
كه ميتواند از همان دريچه ــ نه از راه پلكان ــ خود را
ديوانهوار به دامان مهربان مام وطن سرنگون كند
و آخرين وصيتش اينست
كه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سكه، حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثيهاي به قافية كشك در رثاي حياتش رقم زند
در هواپيما مي نشينم در راه بازگشت و مي انديشم به همه انچه نگفته ام. به همه ي انچه نتوانستم كه بپذيرم. به اين همه سردي. و به اين فكر مي كنم كه مي توانستم برايت شعري بخوانم. به جاي اين همه سخنان بيهوده اي كه رد و بدل شد. با آن طنين سرد فلزي شان ... چشمانم را مي بندم. همچون پنجره اي كه بسته بود. از دو طرف. براي هميشه. آيا من هرگز چشم باز خواهم كرد؟ ... با خود فكر مي كنم: آيا چه كس تورا ... از مهربان شدنت با من ... مايوس مي كند.
در رهگذار باد
دردي،
عظيم دردي ست
با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن.
وقتي به كوچه باغ،
مي برد بوي دلكش ريحان را
بر بالهاي خسته ي خود باد،
گويي كه بوي زلف تو مي داد.
وقتي گام سحررباي تو
از پله هاي وهم سحرگاهي
گرم فرار بود،
در چشمهاي من،
ابر بهار بود.
برگرد!
در اين غروب سخت پر از درد
محبوب من، به بدرقه ي من
برگرد!
****
وقتي كه روي كوه،
خورشيد،
چون جام پر شراب
فرو مي ريزد
و باد
اين اسب
اين اسب سركش ناشاد
آشفته يال و سم به زمين كوبان،
در كوچه باغ دهكده مي پيچد،
ياد از تو مي كنم.
آيا دوباره باز نخواهي گشت
و من،
از شهريان بريده و به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهي برد؟
آيا دوباره باز نخواهي گشت
تا سبزه هاي دشت،
و ساقه هاي لاله ي عباسي،
و بواه هاي پونه ي وحشي،
به رقص برخيزند
تا آب چشمه گرد سفر را،
زان روي تابناك بشويد،
تا از تن تو
اين تنديس مرمرين
گرد و غبار خاك بشويد؟
آيا دوباره باز نخواهي گشت؟
آيا سمند سركش را،
چابك سوار چيره نخواهي شد؟
چون تك سوارها
هر روز گرد دهكده،
هي هي كنان طواف نخواهي كرد؟
آنگاه مرا رها شده از من
راهي كوه قاف نخواهي كرد؟
بيهوده انتظار تو دارم.
دانم دگر تو باز نخواهي گشت.
هرچند اينجا بهشت شاد خدايان است،
بي تو براي من
اين سرزمين غم زده زندان است.
****
در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامت تنهايي.
با خويشتن نشستن.
در خويشتن شكستن.
اين راز سر به مهر،
تا كي درون سينه نهفتن.
گفتن.
بي هيچ باك و دلهره گفتن.
ياري كن،
مرا به گفتن ياري كن.
اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز
مي خواهمت هنوز.
از حميد مصدق
Tuesday, January 28, 2003
Sunday, January 26, 2003
Friday, January 24, 2003
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
و در آيينه نفس كشنده سراب
تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاسِ اين همه راهي كه آمدم.
غبار نيلي شب ها راهم مي گرفت
و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
چه رؤياها كه پاره نشد!
و چه نزديك ها كه دور نرفت!
و من بر رشته صدايي ره سپردم
كه پايانش در تو بود.
آمدم تا ترا ببويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاسِ اين همه راهي كه آمدم.
ديار من آن سوي بيابان هاست.
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا تو را بويم،
وتو : گياه تلخ افسوني!
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم.
از سهراب سپهري
Thursday, January 23, 2003

اي مهربانتر از من،
- با من .
در دستهاي تو،
آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي .
تنها تويي،
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر،
- مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من،
در كوچه باغهاي محبت،
مثل شكوفه هاي سپيد سيب،
ايثار سادگي ست .
افسوس !
آيا چه كس تو را،
از مهربان شدن با من،
مايوس مي كند ؟
از حميد مصدق
Wednesday, January 22, 2003
چقدر شلوغ شده است. چقدر سر و صداست. انطرف دختر جواني در مزارع سر سبز ايتاليا در جستجوي عشق مي دود و دوستانم با صداي بلند سعي مي كنند سر گشتگي اش را تفسير كنند . اينطرف تام تام خيز بر داشته تا از بالاي هتل ”يك ميليون دلار“ پايين بپرد و از دور نگاهي مي اندازد و دست تكان مي دهد... انگار كه در خواب. آنطرفتر مردي سراپا برهنه دنبال ماشين يك كارمند شهرداري مي دود و فرياد مي زند و فحش مي دهد و او را فاشيست مي خواند و دزد. همينجا، در همين نزديكي فرانك و رويا و رُخند و مهنوش دست و پا مي زنند در ساختن راهي كه منتهي مي شود به يك زن مستقل آزاد. راهي كه لااقل براي بخشي از نسل انقلاب و جنگ و خفقان كه خط سيرش به بيراه هاي غرب كشيده شده است، چندان خوب تعريف نشده است. با بچه هاي سر ميز نشسته ايم و از يك ماه گذشته و تعطيلات كريسمس مي گوييم كه مسابقه اي نبوده است. كريگ از سفرش به فلوريدا مي گويد و مارتين از ”جيمز باند“ و ”هالي بري“ و من از تلاشم براي پيدا كردن شادماني از دست رفته. بدو بدو مي روم تا خودم را برسانم به كلاس اسكيت روي يخ و بعد از ان تخته گاز خودم را مي رسانم به يك مركز ورزشي محلي براي يك ساعت واليبال با يك تيم ديگر كه جديدا بهشان ملحق شده ام.
چقدر شلوغ شده است. عجله دارم انگارو ديگر در آينه به ليـلا نگاه نمي كنم. به چشمانش نه. دستي به پوستش مي كشم و پالتو را در حين راه رفتن بر مي دارم و توي آسانسور مي پوشم. به پويا گفته ام كه روي صفحه ي اول آهو با وي كار مي كنم. به امير قول داده ام كه رنگ و روي وبلاگش را عوض كنم. تولد برادرم است و من هنوز نرسيده ام زنگي به او بزنم. به آذر نازنين در كاليفرنيا و ساراي دوست داشتني در اتريش بايد نامه بدهم. مرد تنها برايم يك لوگوي زيبا درست كرده است و منتظر نظر من است. عدلان برايم نامه ي دلگيري فرستاده است و بايد وقت كنم پاي كامپيوتر بنشينم و با او حرف بزنم. دوستي از انگليس نامه اي فرستاده است و از عشقي گفته است كه تابش را بريده است و بايد به او جواب بدهم. بايد اطلاعات يك قطعه الكترونيكي را براي رضا بگيرم و اي-ميل كنم. زمستان مي گذرد و ما اصلا براي اسكي و snowboard نرفته ايم با بچه ها. نامه ي اقامتم نمي دانم چرا نمي آيد ونگرانم كه نكند كه در امتحان رد شده ام. روي مبل مي نشينم، تلفن زنگ مي زند، زنگ مي زند، زنگ مي زند ... پنجره هاي ياهو مسنجر يكي يكي از ناكجا مي پرند و مي چسبند روي صفحه ي كامپيوتر و روي هر كدامشان كلي حرف نوشته است كه ميشود كلي بهشان فكركرد... كلي آدم كه مي شود شناخت.
براي يك آن نشسته ام و ليلا در درونم مي جنبد. سخت. نمي توانم در ميان اين همهمه با او گفتگو كنم. حتي تو رنگ باخته اي. رنگ باخته اي؟ ... به تو نگاه مي كنم و سكوت در مي گيرد... و تو مي آيي و من ... و مي نشينيم. يك لحظه. فقط يك لحظه. برمي گردم و روي خاطره ي آن صورت تيره گون دست مي كشم اما صدايت به سختي شنيده مي شود. بي فايده است. نگاهت خالي است. جهنم سكوت و تنهايي در بينمان براي هميشه انگار كشيده شده است. عقب مي كشم. و همهمه باز بلندتر در ميگيرد.... رو مي گردانم و برمي خيزم ... يادم رفته بود، بايد اي-ميلي هم به دوست شاعرم بزنم. همين.