Monday, January 20, 2003
Sunday, January 19, 2003
عاشق دوست ز رنگش پيداست
بيـــدلی از دل تنــگش پيداست
نتــوان نــرم نمــودش به سخن
اين سخن از دل تنگش پيداست
از در صلح بُرون نايد دوست
ديگر امروز ز جنگش پيداست
می زده ست از رُخ سرخش پرسيد
مستی از چشــم قشنــگش پيداست
يار امشب پی عاشق کُشی است
من نگويم، ز خدنــگش پيــداست
راز عشــق تـــو نگويــد عــارف
چه کنم من، که زِ رنگش پيداست
پانويس: شعر از من نيست و ترجیح می دهم نامی از سراينده نبرم.
Friday, January 17, 2003

اگر دختري داشتم، امروز موهايش را شانه مي زدم و بر تنش لباس گرم مي پوشاندم و مي بردمش بيرون تا با هم بازي كنيم... تا با هم در هواي تازه ي بيرون بدويم و فرياد بزنيم و به هم برف پرتاب كنيم. اگر دختري داشتم، امروز مي نشاندمش و برايش مي گفتم كه چگونه ما در مقابل ديوارهاي بلند سنت و عقل و اجتماع ايستاديم. برايش از خودمان مي گفتم، از من كه چه ساده و صادق بودم ... و از تو، كه چه عاشق. اگر دختري داشتم برايش از خطر كردن مي گفتم و از نترسيدن، از رو بر نگرداندن، از ايستادن.برايش از روزهايي مي گفتم كه با هم بودن معني داشت و باور داشتن معني داشت و جسارت معني داشت و امروز بدون ترس از فردا معني داشت و عشق معني داشت. ... من دختري ندارم و برايش نمي گويم كه سادگي چقدر گاهي كم فاصله دارد با حماقت... و برايش نمي گويم كه ما ترسيديم و رو گردانديم و بازگشتيم. و برايش نمي گويم كه با هم بودنمان در نبودش چقدر تهي بود ... چه طنين شكننده اي داشت... و برايش نمي گويم كه عشق ما در مقابل هراسمان از آينده چه بي معني جلوه مي كرد. از شكستن نمي گويم و از ناباوري و از تهي و از تن سپردن و از دست نهادن هر آنچه كه بدان باور داشتيم ... نه. به تاريخ امروز نگاه كن ... يادت هست گمانم. امروز بيست و هفتم ديماه است.
Wednesday, January 15, 2003
آني بود، درها واشده بود
برگي نه، شاخي نه، باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش، اين خاموش، آن خاموش،
خاموشي گويا شده بود.
آن پهنه چه بود: با ميشي، گرگي همپا شده بود.
نقش صدا كم رنگ، نقش ندا كم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته،
ما بي ما شده بود.
هر رودي، دريا،
هر بودي، بودا شده بود.
از سهراب سپهري
برگي نه، شاخي نه، باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش، اين خاموش، آن خاموش،
خاموشي گويا شده بود.
آن پهنه چه بود: با ميشي، گرگي همپا شده بود.
نقش صدا كم رنگ، نقش ندا كم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته،
ما بي ما شده بود.
هر رودي، دريا،
هر بودي، بودا شده بود.
از سهراب سپهري
Sunday, January 12, 2003
ديماه
روزهای بدی نيستند اين روزها ... روزهای بدتری ديده ام ... بد که يعنی تلخ ... يعنی تهی. نمی دانم تهی از تهی هم داريم؟ با قاصدک حرف می زنيم و من از ديماه می گويم و از تو و من و مهاجرت و درد و او در آن سوی خط تلفن گريه می کند و من در اين سو. از چيزهای زيادی می گوييم و می خنديم و می گرييم. به قاصدک می گويم که می تواند تهران که رفت سری به تو بزند. محض آشنايي. می گويد که هم تو را دوست خواهد داشت و هم بر تو بسيار خشمگين خواهد بود. می بينی ... من تنها نيستم در خشم و در دوست داشتن.هر چند که سالهـــا رفته است از آن همه خشــم ... از طوفان دوست داشتــن. و فقط يادها مانده انـــد. يــادها.
برايش از آن روزی می گويم که يک ماه بيشتر تا مهاجرت من، تا ترک همه ی آنچه بود، نمانده بود. بعد از عمل جراحی بينی از مطب با خواهرم، که تو را از سر ناچاری به کمک خواسته بود، مرا نيمه بيهوش يکراست اورديد خانه و من روی تختی که مامان برايم در اتاق پذيـرايي گذاشته بود خوابيدم و شروع کردم به بالا اوردن و در همان لحظه فکر می کردم که کاش می شد ليلای عاشق را يکباره بالا آورد و رها شد. تو اما چطور کنارم روی تخت نشسته بودی و مادرم چطور مرتب به تو می گفت که خوبيت ندارد ... که بالا آوردن من تو را ناراحت خواهد کرد ... که بگذاری که خود او به من کمک کند... که هيچگاه ندانست ميزان نزديکی ما را مادرم شايد ... و قاصدک گريست. و به او می گويم که چطور تو رفتی و شب با يک آينه خاتم و يک شعر آمدی ... اين شعر بود گمانم: ” شب کــه در حلقـــه ما زلف دلارام نبـــود .... تــا بـــه نزديک سحـــر هيــچ دل آرام نبـــود“ ... و تو آينه و شعر را که بر برگ کاغذی نوشته بودی به مادرم دادی و برای اولين بار هيچ فکر نکردی که خوبيت نداشت و نشستيم و من کتاب برگزيده اشعار سايه را اوردم و از تو خواستم که شعر مورد علاقه ام را برايم بخوانی و تو خواندی: ” مست نيــاز مـن شدی پــرده ی نـــاز پس زدی ... از دل خود بــرآمدی، امدن تـو شــد جهان“ ... و تـو گريستـی و قاصدک گريست. و تو در پاسخ به نگاه درمانـده ی من گفتی که برای سالهــايي می گريي که اين نخواهد بود، اين شعـر و ما و اين لحظه ی کامـل و قاصدک گريست. و به قاصدک می گويم که چطور اين سالها دست کم ارامشی برای تو به بار اورده است، اگر چه به جز ياد، ياد و ياد و ياد برای من نداشته است و قاصدک گريست. می گويم خوب است که آدم تنها گريه نکند و قاصدک گريست.
..........
روزهای بدی نيستند اين روزها ... روزهای بدتری ديده ام ... بد که يعنی تلخ ... يعنی تهی. نمی دانم تهی از تهی هم داريم؟ با قاصدک حرف می زنيم و من از ديماه می گويم و از تو و من و مهاجرت و درد و او در آن سوی خط تلفن گريه می کند و من در اين سو. از چيزهای زيادی می گوييم و می خنديم و می گرييم. به قاصدک می گويم که می تواند تهران که رفت سری به تو بزند. محض آشنايي. می گويد که هم تو را دوست خواهد داشت و هم بر تو بسيار خشمگين خواهد بود. می بينی ... من تنها نيستم در خشم و در دوست داشتن.هر چند که سالهـــا رفته است از آن همه خشــم ... از طوفان دوست داشتــن. و فقط يادها مانده انـــد. يــادها.
برايش از آن روزی می گويم که يک ماه بيشتر تا مهاجرت من، تا ترک همه ی آنچه بود، نمانده بود. بعد از عمل جراحی بينی از مطب با خواهرم، که تو را از سر ناچاری به کمک خواسته بود، مرا نيمه بيهوش يکراست اورديد خانه و من روی تختی که مامان برايم در اتاق پذيـرايي گذاشته بود خوابيدم و شروع کردم به بالا اوردن و در همان لحظه فکر می کردم که کاش می شد ليلای عاشق را يکباره بالا آورد و رها شد. تو اما چطور کنارم روی تخت نشسته بودی و مادرم چطور مرتب به تو می گفت که خوبيت ندارد ... که بالا آوردن من تو را ناراحت خواهد کرد ... که بگذاری که خود او به من کمک کند... که هيچگاه ندانست ميزان نزديکی ما را مادرم شايد ... و قاصدک گريست. و به او می گويم که چطور تو رفتی و شب با يک آينه خاتم و يک شعر آمدی ... اين شعر بود گمانم: ” شب کــه در حلقـــه ما زلف دلارام نبـــود .... تــا بـــه نزديک سحـــر هيــچ دل آرام نبـــود“ ... و تو آينه و شعر را که بر برگ کاغذی نوشته بودی به مادرم دادی و برای اولين بار هيچ فکر نکردی که خوبيت نداشت و نشستيم و من کتاب برگزيده اشعار سايه را اوردم و از تو خواستم که شعر مورد علاقه ام را برايم بخوانی و تو خواندی: ” مست نيــاز مـن شدی پــرده ی نـــاز پس زدی ... از دل خود بــرآمدی، امدن تـو شــد جهان“ ... و تـو گريستـی و قاصدک گريست. و تو در پاسخ به نگاه درمانـده ی من گفتی که برای سالهــايي می گريي که اين نخواهد بود، اين شعـر و ما و اين لحظه ی کامـل و قاصدک گريست. و به قاصدک می گويم که چطور اين سالها دست کم ارامشی برای تو به بار اورده است، اگر چه به جز ياد، ياد و ياد و ياد برای من نداشته است و قاصدک گريست. می گويم خوب است که آدم تنها گريه نکند و قاصدک گريست.
..........
Friday, January 10, 2003
تو در تو، صمد و من
خوب مثل اينكه كار من شده است امروز سايت معرفي كردن ... شايد هم تو زودتر از آن را ديده و خوانده باشي ... اما عيبي ندارد . بعضي حرفها هست كه گفتن و شنيدن شان حتي براي چندين بار هم ادم را خسته نمي كند. چيزهايي مثل” نمي تواني بداني چقدر دوستت دارم“ ... يا ... ”كمي بيشتر بمان“... چيزهايي كه درشان يا ”هنوز“ هست يا ”تنگي“ يا ”تلخي“. و آدم هي تكرارشان مي كند و باز هم هيچ از بارشان كم نمي شود ... نه؟ مي نشينم و با تو حرف مي زنم. تو از باورهاي ديني مي گويي. اعتقاداتت. هوشمندانه اما. همه ي در روهاي اسلام سنتي را براي من باز مي گذاري. مي داني كه سرم را مي كوبم به هر ديواري كه جلويم بكشند. من اما از ترديد مي گويم و نفي. از جستجو و از تضاد. حرف مي زنيم. چقدر حرف مي زنيم. بعد تو از آرامش مي گويي. از خستگي. از ساختن. از پيوستن ... و من از تنهايي مي گويم و سرگشتگي. و بعد به نظر مي رسد كه گاهي هر دو با هم حرف مي زنيم و به ديگري گوش نمي دهيم. گاهي هم ... گاهي هم فقط سكوت است و من مي مانم و اين همه حرف نگفته. و سرم را مي كوبم به درهايي كه ديگر به رويم بسته اند. براي هميشه. من مي مانم و درهايي كه ديگر نمي توانم بازشان كنم. در ... در ... در... تو به تو ... و تو مي روي. از ان در كه براي تو هميشه باز است. باز. يكي از ان همه كه مي داني بر روي من بسته اند. بسته... در ميان اين همه درهاي بسته سرگردانم ... آيا يكي بر من گشوده خواهد شد؟ ...
خوب مثل اينكه كار من شده است امروز سايت معرفي كردن ... شايد هم تو زودتر از آن را ديده و خوانده باشي ... اما عيبي ندارد . بعضي حرفها هست كه گفتن و شنيدن شان حتي براي چندين بار هم ادم را خسته نمي كند. چيزهايي مثل” نمي تواني بداني چقدر دوستت دارم“ ... يا ... ”كمي بيشتر بمان“... چيزهايي كه درشان يا ”هنوز“ هست يا ”تنگي“ يا ”تلخي“. و آدم هي تكرارشان مي كند و باز هم هيچ از بارشان كم نمي شود ... نه؟ مي نشينم و با تو حرف مي زنم. تو از باورهاي ديني مي گويي. اعتقاداتت. هوشمندانه اما. همه ي در روهاي اسلام سنتي را براي من باز مي گذاري. مي داني كه سرم را مي كوبم به هر ديواري كه جلويم بكشند. من اما از ترديد مي گويم و نفي. از جستجو و از تضاد. حرف مي زنيم. چقدر حرف مي زنيم. بعد تو از آرامش مي گويي. از خستگي. از ساختن. از پيوستن ... و من از تنهايي مي گويم و سرگشتگي. و بعد به نظر مي رسد كه گاهي هر دو با هم حرف مي زنيم و به ديگري گوش نمي دهيم. گاهي هم ... گاهي هم فقط سكوت است و من مي مانم و اين همه حرف نگفته. و سرم را مي كوبم به درهايي كه ديگر به رويم بسته اند. براي هميشه. من مي مانم و درهايي كه ديگر نمي توانم بازشان كنم. در ... در ... در... تو به تو ... و تو مي روي. از ان در كه براي تو هميشه باز است. باز. يكي از ان همه كه مي داني بر روي من بسته اند. بسته... در ميان اين همه درهاي بسته سرگردانم ... آيا يكي بر من گشوده خواهد شد؟ ...
Thursday, January 9, 2003
خيلي ها انگار شبهاي مهتابي داشته اند و يارشان را مي خواسته اند. من و تو تنها نبوديم. اما من هميشه اينرا كه ” سيمــا مافيهــا“ خوانده است از همه بيشتر دوست داشته ام. گمانم تو هم همينطور. صدايمان اوج مي گرفت: كِي باشد و كِي باشد وكِي باشد و كِي .... مِي باشد و مِي باشد و مِي باشد و مِي ....
دير نيست هنوز. كمي بيشتــر بمانيم. ماه هنوز بالا نيامده است. در راه بازگشت آن را با هم مي خوانيم ... يك بندش را من، يك بندش را تو ... باشد؟

Tuesday, January 7, 2003

با دوستانم شروع كرده ايم به فيلم ديدن. هفته اي يكبار دور هم جمع مي شويم و يك فيلم ويدئويي مي بينيم و بعد راجع به آن كمي يا كلي جر و بحث مي كنيم. بيشتر فيلم هاي اروپايي. چند تايي ايراني ... اين جلسات به نزديكي بيشتر بچه ها كمك كرده است و حالا بيشتر و بيشتر از سابق با هم جمع مي شويم و شبهاي تنهايي مان را با هم تقسيم مي كنيم. سينما رفتن هم كمابيش دارد به يكي از كارهاي گروهي مان تبديل مي شود.
يكشنبه شب فريدا را ديدم. فريدا تصويري است از زندگي فريدا كالو نقاش مكزيكي. قصه ي غريبي است زندگي كه هي تكرار مي شود. در من، در تو، در او. فريدا غريبه نيست. عاشق است و سرگشته. اما در كنار آن شجاع است و گستاخ. سنت شكني ماجراجوست. و عشقش به شوهرش كه هنرمندي انقلابي اما زنباره است؛ديگو ريورا، جز رنج برايش به بار نمي اورد.
ديگو كه يك نقاش معروف و همچنين كمونسيتي معتقد است خود مي گويد:
If I ever loved a woman, the more I loved her, the more I wanted to hurt her.
فريدا اما كه در نوجواني بر اثر يك تصادف شديد عليل مي شود و عوارض ناشي از ان را تا آخر عمر با خود مي برد در باره ديگو چنين مي گويد:
"I suffered two grave accidents in my life. One in which a streetcar knocked me down.....The other accident is Diego."
درد هرگز فريدا را ترك نمي كند. چه در روابط عشقي اش با معشوقه هاي گوناگونش، از زن ومرد، چه در جدايي از ديگو كه يك سال بيشتر به طول نمي انجامد. تا هنگام مرگ :
I hope the leaving is joyful and I hope never to return
عجيب انكه در گشتي كه براي شناختن بيشتر او در اينترنت زدم به ديني برخورد كردم به نام كالويسم (KAHLOISM) كه در ان فريدا به عنوان خداوند واحد پرستش مي شود!! كالويستها تنها مجازند لباسهايي خاص و بي نهايت سكسي بپوشند و در اين دنياي همگوني نماد ناهمگوني باشند... باخود فكر مي كردم كه چطور ادمها مي توانند از يكي ازادترين انسانها، از يك زن آزاده ي سنت شكن، براي ساختن يك دين الهام بگيرند .... اما بعد ياد زماني افتادم كه ژان پل سارتر در مخالفت با عملكرد كمونيستها، در تظاهرات مائوايست هاي پاريس شركت كرد*. او در تحليل عملكرد حزب كمونيست فرانسه ( كه سابقاً از ان دفاع كرده بود) گفت:” اكنون كمونيستها خودشان تبديل شده اند به كشيشها!“
* حالا ان معدود چپ هاي كلاسيك وطني ( كلاسيك در تقابل با هر نظريه ي مدرن طبعاً!!)، كه در مقابل تشكيل يك جبهه ي دمكراتيك ايستاده اند و افتخار مي كنند كه از ابتدا يك مشي ثابت را دنبال كرده اند و عملاً تغييرات و دگرگوني مواضع سياسي احزاب را بر مبناي تغييرات سيستم هاي سياسي و اقتصادي دنيا مردود مي دانند، همانها كه نــه به تشكيل و نــه به فروپاشي قطب سوسياليزم و اثرات شگرف آن بر سيستم هاي اقتصادي دنيا كار دارند و نــه به شكوفايي گلوباليزيسيون، و تنهــا تغييري كه پيشرفت گسترده ي علم ارتباطات و تبديل دنيا به دهكده ي جهاني برايشان پديد اورده است، اين است كه همــان اعلاميه هاي پاره پوره ي شونصد سال پيش را روي صفحه ي كامپيوتر بياورند و بس، مي توانند به مائويسم هر چه مي خواهند فحش بدهند ... ولي سارتر اگر زنده بود الان جهت گيري سياسي نويني داشت راجع به آن و راجع به همه چيز !!
Monday, January 6, 2003
سرخ
سفيد و پهناور. تا چشم كار مي كند گسترده است. تا آنجا كه به تيره ي گرفته ي آسمان مي رسد و رنگي چركتاب به خود مي گيرد. تا دور دستهاي دور. بر رويش پا مي گذارم. با من حرف مي زند. در زير پايم فشرده مي شود. سخت مي شود. نمي دانم چه ميگويد. سالهاست كه نمي دانم ... يادت هست ... حتي لرزش چين كوچكي كنار چشمي ... يا انحناي خط پاييني لب دنيايي از كلام بود ... و اين سكوت؟...
شاخه هاي يك درخت تنها و بي برگ را پوشانده است. درخت را در آغوش مي گيرم ... تنگ... تكانش مي دهم ... از روي شاخه ها بر زمين مي ريزد. روي ان دراز مي كشم و گوش مي دهم. به صداي باد كه در گوشم ترانه مي خواند. به صداي آبي كه زير پوستش جريان دارد. و به آن طنين مكررِ گنگ كه مانند تپش يك نبض در مفاصل زمين تكرار مي شود.خم مي شوم و مشتي از ان را در دست مي گيرم. در دستم آب مي شود. قطره قطره مي چكد. از لابلاي انگشتان بسته ام. دستم را بالا مي گيرم. بر روي صورتم مي چكد. خنك و نوازشگر ... در انديشه ام كه اين تب آيا هرگز فرو خواهد نشست؟
... آب شده است ... مي چكد. تلاش بيهوده است. ماندني نيست. داشتني نيست. دستم را باز مي كنم ...اثري از آن نيست... يادت هست... اي يار ... همه ي ان دريا ... همان كه از مشت ابي كه در دستم فرو مي مرد بدان باور كرده بودم، سرابي بيش نبود ... نه؟ نگاهت آزرده است. تلخ شده اي. تلخ. تلخ.
سردم است. دستهاي سرد و سرخم را بر پيشاني اين تب مي فشارم و سفيدي بيكران از ميان انگشتان يخزده ام تابي سرخ به خود مي گيرد. همين. سرخ.
سفيد و پهناور. تا چشم كار مي كند گسترده است. تا آنجا كه به تيره ي گرفته ي آسمان مي رسد و رنگي چركتاب به خود مي گيرد. تا دور دستهاي دور. بر رويش پا مي گذارم. با من حرف مي زند. در زير پايم فشرده مي شود. سخت مي شود. نمي دانم چه ميگويد. سالهاست كه نمي دانم ... يادت هست ... حتي لرزش چين كوچكي كنار چشمي ... يا انحناي خط پاييني لب دنيايي از كلام بود ... و اين سكوت؟...
شاخه هاي يك درخت تنها و بي برگ را پوشانده است. درخت را در آغوش مي گيرم ... تنگ... تكانش مي دهم ... از روي شاخه ها بر زمين مي ريزد. روي ان دراز مي كشم و گوش مي دهم. به صداي باد كه در گوشم ترانه مي خواند. به صداي آبي كه زير پوستش جريان دارد. و به آن طنين مكررِ گنگ كه مانند تپش يك نبض در مفاصل زمين تكرار مي شود.خم مي شوم و مشتي از ان را در دست مي گيرم. در دستم آب مي شود. قطره قطره مي چكد. از لابلاي انگشتان بسته ام. دستم را بالا مي گيرم. بر روي صورتم مي چكد. خنك و نوازشگر ... در انديشه ام كه اين تب آيا هرگز فرو خواهد نشست؟
... آب شده است ... مي چكد. تلاش بيهوده است. ماندني نيست. داشتني نيست. دستم را باز مي كنم ...اثري از آن نيست... يادت هست... اي يار ... همه ي ان دريا ... همان كه از مشت ابي كه در دستم فرو مي مرد بدان باور كرده بودم، سرابي بيش نبود ... نه؟ نگاهت آزرده است. تلخ شده اي. تلخ. تلخ.
سردم است. دستهاي سرد و سرخم را بر پيشاني اين تب مي فشارم و سفيدي بيكران از ميان انگشتان يخزده ام تابي سرخ به خود مي گيرد. همين. سرخ.
Saturday, January 4, 2003
به جان تو
دگر باره بشوريـدم، بدان سانــم به جان تو
که هر بندی که بر بندی، بدرّانم به جان تو
من آن ديوانه ی بندم که ديوان را همی بندم
زبــانِ مرغ می دانــم، سليمـانم به جان تــو
نخواهم عمر فانی را، تويي عمــر عزيــز من
نخواهم جان پر غم را، تويي جانم، به جان تو
چو تو پنهان شوی از من، همه تاريکی و کفرم
چو تو پيـــدا شوی بر من، مسلمانــم به جان تو
گرآبی خوردم از کوزه، خيال تو در او ديدم
وگر يک دم زدم بی تو، پشيمانم به جان تــو
اگر بی تو بر افلاکم، چو ابـر تيـره غمنــاکم
و گر بی تو به گلزارم، به زندانم، به جان تو
سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخــر، که ويرانـم به جان تـو
......
از مولوی
دگر باره بشوريـدم، بدان سانــم به جان تو
که هر بندی که بر بندی، بدرّانم به جان تو
من آن ديوانه ی بندم که ديوان را همی بندم
زبــانِ مرغ می دانــم، سليمـانم به جان تــو
نخواهم عمر فانی را، تويي عمــر عزيــز من
نخواهم جان پر غم را، تويي جانم، به جان تو
چو تو پنهان شوی از من، همه تاريکی و کفرم
چو تو پيـــدا شوی بر من، مسلمانــم به جان تو
گرآبی خوردم از کوزه، خيال تو در او ديدم
وگر يک دم زدم بی تو، پشيمانم به جان تــو
اگر بی تو بر افلاکم، چو ابـر تيـره غمنــاکم
و گر بی تو به گلزارم، به زندانم، به جان تو
سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخــر، که ويرانـم به جان تـو
......
از مولوی
Friday, January 3, 2003
........
مي گويد كه خواب خوبي ديده ام. مي گويد كه عدد هفت در همه ي علوم عددي خاص است. در علم روانشناسي، هفت عدد تحول است. مي گويد وقتي در خواب هفت سال است كه مرده اي يعني بالاخره گذشته را پشت سر گذاشته اي بي انكه از آن فرار كني. خيلي چيزها در اين خواب نشانه است در نظرش... و همه نشانه هاي خوب.
به او مي گويم كه چگونه “تو“ هرگز اتوبوس سوار نمي شوي ... مي گويد اتوبوس سوار شدن ”تو“ نشانه ي اهميتي است كه به عقيده ي جمعي مي دهي. مي گويد كه ”تو“ با گله مي روي و خيلي خوب است كه من با ”تو“ سوار مي شوم. چرا كه به روشني، تعلقت را به آن گله كه دوريش چنان واهمه اي درت برمي انگيخت، مي بينم. مي گويد: ليلا ... روشن است كه چرا از اتوبوس پايين پريدي و با ”او“ نمي روي، از انرو كه به عقيده ي عمومي جامعه اي كه ”او“ را و تو را با خود مي برد، تن نمي دهي. اين انتخاب توست. تو حتي آن بيابان خشك و برهوت را كه تجسم زندگيت است بدون حضورمعشوق، به همراهيش در راهي كه همه مي روند و راه تو نيست، ترجيح مي دهي. اين انتخاب توست و انتخاب درستي است. مي گويد: ليلا روشن است كه تو در آن گذشته اي كه پشت سر گذاشته اي هيچ جايي نداشتي.
از او راجع به درد مي پرسم. درد... و تهي. لبخند مي زند: درد با توست. در تفاوت توست. به بار خواهد نشست ... اگر كه بخواهي.
مي گويد كه خواب خوبي ديده ام. مي گويد كه عدد هفت در همه ي علوم عددي خاص است. در علم روانشناسي، هفت عدد تحول است. مي گويد وقتي در خواب هفت سال است كه مرده اي يعني بالاخره گذشته را پشت سر گذاشته اي بي انكه از آن فرار كني. خيلي چيزها در اين خواب نشانه است در نظرش... و همه نشانه هاي خوب.
به او مي گويم كه چگونه “تو“ هرگز اتوبوس سوار نمي شوي ... مي گويد اتوبوس سوار شدن ”تو“ نشانه ي اهميتي است كه به عقيده ي جمعي مي دهي. مي گويد كه ”تو“ با گله مي روي و خيلي خوب است كه من با ”تو“ سوار مي شوم. چرا كه به روشني، تعلقت را به آن گله كه دوريش چنان واهمه اي درت برمي انگيخت، مي بينم. مي گويد: ليلا ... روشن است كه چرا از اتوبوس پايين پريدي و با ”او“ نمي روي، از انرو كه به عقيده ي عمومي جامعه اي كه ”او“ را و تو را با خود مي برد، تن نمي دهي. اين انتخاب توست. تو حتي آن بيابان خشك و برهوت را كه تجسم زندگيت است بدون حضورمعشوق، به همراهيش در راهي كه همه مي روند و راه تو نيست، ترجيح مي دهي. اين انتخاب توست و انتخاب درستي است. مي گويد: ليلا روشن است كه تو در آن گذشته اي كه پشت سر گذاشته اي هيچ جايي نداشتي.
از او راجع به درد مي پرسم. درد... و تهي. لبخند مي زند: درد با توست. در تفاوت توست. به بار خواهد نشست ... اگر كه بخواهي.
Wednesday, January 1, 2003
..........
صداهايي مرا می برند به ان دورها ...يک تصوير ساده حتی ... نسيمی که با موی ان دختر کوچک بازی می کند وبه نرمی روی گونه ی گلگونش دست می کشد ... ان قطره های اب که از حاشيه ی لباسی می چکند. آنکه در گوشه ی آنی حياط کوچک از بند رختی اويزان است ... و ان قطره ی منتظر، که درست در لحظه ی چکيدن ... انگار جاودانه معلق مانده است ... يک لحظه ی جاودانه پيش از حتميت سقوط... يک لحظه. پرنده ی سپيد رنگی که بر روی نرده ی ايوان نشسته است و جهان را انگار يک سر از ياد برده. خاموش... و با چشمانی خالی، خيره مانده است به آن ناکجای دور ....
صداهايی مرا می برند به آن زمان از ياد رفته ... لبخندی حتی ... دستی که به گرمی دست را می فشارد ... لبخندی پس از شنيدن يک سلام .... چينی بر گوشه ی آن بينی و قطره ی اشکی که بر دست می چکد ... صدای مبهم خاموشی.
صداهايي مرا می برند به ان دورها ...يک تصوير ساده حتی ... نسيمی که با موی ان دختر کوچک بازی می کند وبه نرمی روی گونه ی گلگونش دست می کشد ... ان قطره های اب که از حاشيه ی لباسی می چکند. آنکه در گوشه ی آنی حياط کوچک از بند رختی اويزان است ... و ان قطره ی منتظر، که درست در لحظه ی چکيدن ... انگار جاودانه معلق مانده است ... يک لحظه ی جاودانه پيش از حتميت سقوط... يک لحظه. پرنده ی سپيد رنگی که بر روی نرده ی ايوان نشسته است و جهان را انگار يک سر از ياد برده. خاموش... و با چشمانی خالی، خيره مانده است به آن ناکجای دور ....
صداهايی مرا می برند به آن زمان از ياد رفته ... لبخندی حتی ... دستی که به گرمی دست را می فشارد ... لبخندی پس از شنيدن يک سلام .... چينی بر گوشه ی آن بينی و قطره ی اشکی که بر دست می چکد ... صدای مبهم خاموشی.
Subscribe to:
Posts (Atom)