| بگردید، بگردید در این خانه بگردید | در این خانه غریبید، غریبانه بگردید |
| یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود | جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید |
| یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته است | قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید |
| یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟ | از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید |
| یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد | به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید |
| نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است | همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید |
| نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است | به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید |
| سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک | در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید |
| چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟ | پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید |
| بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید | در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید |
| در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد | اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید |
| کلید در امید، اگر هست شمایید | در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید |
| رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟ | به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید |
| تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد | گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید |
Friday, October 24, 2008
... گمانم که باز نیاورد ...
Sunday, October 19, 2008
چیزی هست که از ان پرهیز می کنم ...
آهسته آهسته می آید و بر در می زند ...
باز نمی کنم
می رود
نشانه هایی اما از خود به جا می گذارد ...
من دهانم تلخ می شود...
من به حواسم پشت می کنم
من تن می دهم ...
در را بر رویش می بندم...
کنار می آیم ... که چیزها بمانند ...
آنطور که -اگر نه من- که همه فکر می کنند که باید بمانند.
هه! همه!
در باز می شود ... و واقعیت می آید و رو در رویم می نشیند.
چشم در چشمم می دوزد.
خاموش.
می خواهمش یا نه ... مهم نیست ...
از آن هراسانم یا نه؟
اهمیتی ندارد ...
در چندی باز می ماند ...
و نشانه ها یکبار ه مثل امواج دریا از روی من می گذرند و ردشان بر من می ماند.
نشانه ها.
که بوی فاصله می دهند ...
و رنگ آشنایش را دارند ...
فاصله.
بی واسطه.
و همه چیز یکباری تغییر رنگ می دهد.
و همه چیز یکباره رنگ خود را باز می یابد.
بی لعاب هراسی که من را می کشاند به پذیرفتن آنچه که عادت کرده ام که بخواهم ...
از سر هراس یا بی حوصلگی ...
و انکار آنچه که هست. آنچه که همه می گویند هست ... که باید باشد.
هه! همه!
من به سیاهی و سپیدی همزمان چشم می دوزم ..
به هر دو روی سکه ...
به تار و پودش ...
که از تضاد بار می گیرد ...
و همه چیز باز معنایش را ادست می دهد و از نو باز می یابد
لحظه اینجاست.
در من. با من.
و من فکر می کنم: «چطور تا به حال دوام آوردی؟»
و به یاد می آورم که برای هر چیز که اتفاق می افتد دلیلی وجود دارد.
برای هر چیز.
می شود قضاوت کرد یا تحلیل کرد یا توجیه کرد ...
بی فایده است ...
آن چیزی که هست ... هست.
من راست در آن نگاه می کنم ...
و دوستش می گیرم.
می بینی ... من تنها به زمان احتیاج دارم ...
کمی زمان.
Saturday, October 18, 2008
مهر ماه - 6 سال پیش
همین الان- مهر امسال- 6 سال بعد
الان که این نوشته را پست میکنم می روم که به تو زنگی بزنم ... حالا دیگر هیچ چیز شبیه آنچه در بالا نوشته ام نیست ... حالا در میانه ی حرفهایی مبتنی بر دلتنگی و تنهایی ... گاهی ...به ندرت ... جرقه ای چهره ی آنچه را که زمانی سخت حقیقی اش می پنداشتم روشن می کند ... و من مستقیم در چشمهایش خیره می شوم
و جرقه خاموش می شود ...
مانند یک شهاب که از آسمان می گذرد و تو هرگز نمی دانی که آیا ان را دیده ای ...حقیقتا ... یا خواسته ای که ببینی ... و تو فکر می کنی: «دیدمش» ... و تردید هراس به دنبال می آورد ... و حسی از بیهودگی.
فکر می کنم: «چه چیزی فرق کرده است؟» ... شاید نمی دانم ... شاید نمی خواهم بدانم ... یا نمی توانم ...
شاید به تهیدستی عادت کرده ایم.
به دستهایت نگاه کن ... به آن دستهای درشت و تیره رنگ ... با ناخن های که در زمینه ی سوخته ی دستها به بنفش می زنند ... چیزی در آنها می بینی؟
صداي خنده ي بلند چند مرد در اتاق پيچيده است. از وراي اين همه فاصله قدم مي گذارم انگار به دنياي تو. به همين سادگي. به دنياي تو كه صداي خنده ي چند مرد در آن پيچيده است. پيش از آنكه تو حتي كلامي بگويي. الو..... طنين منحصر به فرد اين كلمه وقتي كه تو ان را به زبان مي آوري در اتاق مي پيچد و خاطره. خاطره.
آرامي. صدايت آرام است. كودكي گريه مي كند. يك دختر كوچك. گريه مي كند و تو انگار به آرامي تكانش مي دهي. من اما فقط گوش مي كنم.
نمي فهمم. نمي دانم. هيچ چيز نمي دانم.
طنين صدايت آرام است. خالي.
ما با هم هرگز آرام نبوديم. با من ... هميشه انگار در غرقاب هزار موج دست و پا مي زديم. با من هرگز آرام نبودي.
به حصور دورت گوش مي دهم. آرامي. لبهايم را بر هم مي فشارم. كافي است من دهان به كلامي بگشايم. آرامش انگار با صاعقه اي محو خواهد شد. صاعقه ي كلام.
نشسته ام. خاموش.
حرفي بزنم ؟ حرفي مانده كه بزنم؟ حرفي هست كه بخواهم بشنوم؟ چيزي كه نمي داني. چيزي هست كه نداني؟ چيزي كه نمي دانم.
سكوت. سكوت. تكرار مي كني: الووو. حسی تيره در اين سكوت هست. درد. ناراحتي. نا "راحتي". در سكوت من و دانستن تو. در صبري كه از خود نشان مي دهي. در صبري كه از خود نشان مي دهم.
خشم؟ نه. بيزاري؟ نه. هراس هم نه. شايد تنها تهيدستي. آنچنان كه هيچ چيز ديگر پرش نميكند. اين انتخاب توست.
دختر كوچولو گريه مي كند و تو تكانش مي دهي. و براي آخرين بار صدايت را مي شنوم. الو ... اين انتخاب سخت هوشمندانه ي توست. صدايت خالي است. قلب من خالي است.
اين، انتخاب توست. اين تهي.
تهي. و هنوز تنها صداي خنده ي بلند مردهاست كه در اين تهي مي پيچد.
همین الان- مهر امسال- 6 سال بعد
الان که این نوشته را پست میکنم می روم که به تو زنگی بزنم ... حالا دیگر هیچ چیز شبیه آنچه در بالا نوشته ام نیست ... حالا در میانه ی حرفهایی مبتنی بر دلتنگی و تنهایی ... گاهی ...به ندرت ... جرقه ای چهره ی آنچه را که زمانی سخت حقیقی اش می پنداشتم روشن می کند ... و من مستقیم در چشمهایش خیره می شوم
و جرقه خاموش می شود ...
مانند یک شهاب که از آسمان می گذرد و تو هرگز نمی دانی که آیا ان را دیده ای ...حقیقتا ... یا خواسته ای که ببینی ... و تو فکر می کنی: «دیدمش» ... و تردید هراس به دنبال می آورد ... و حسی از بیهودگی.
فکر می کنم: «چه چیزی فرق کرده است؟» ... شاید نمی دانم ... شاید نمی خواهم بدانم ... یا نمی توانم ...
شاید به تهیدستی عادت کرده ایم.
به دستهایت نگاه کن ... به آن دستهای درشت و تیره رنگ ... با ناخن های که در زمینه ی سوخته ی دستها به بنفش می زنند ... چیزی در آنها می بینی؟
Tuesday, October 14, 2008
خنده دار است اما یکی از عوامل بی حسی و بی حوصلگی این اواخر من دور ماندن از طبیعت است.
من هنوز هر هفته چند بار به وب سایتهای گروه های هایکینگ و کانویینگ و بایکینگ سر می زنم و سفرها یا برنامه هایی را پیدا می کنم که می شود فکر کرد که در حال و احوال فعلی ام می توانم بروم ... و بعد تا اخر هفته می توانم خودم را متقاعد کنم که: حالا سه ماه دیگر هم صبر کن.
آدم گردشهای داخل شهر و پارک گردی هم نیستم ... اگر هم گاهی با دوستانم می روم بیشتر از خودم بیزاری می شوم ... زمانی هفته ای یکبار می رفتم توچال - در هر فصلی ... هر دمایی ... زمانی آخر هفته ای ۴۰-۳۰ کیلومتر در جنگلهای اونتاریو پیاده روی بود و ۶۰-۵۰ کیلومتر دوچرخه سواری ...
گمان نمی کنم همه اش را باید پای حضور نابهنگام بچهک گذاشت ... از محیط فعالی که دورم بود - و اگر نبود خودم ایجادش می کردم- دور افتاده ام ...از والیبال هم دو سالی هست که خبری نیست ...
در اطرافم حتی یک نفر نیست که یه انتخابات شهری یا دولت استانی و یا فدرال توجه کند ... کسی که در خصوص جنگ یا صلح موضعی داشته باشد ... یا به اتفاقاتی که اینور و انور جهان می افتد ... یا حتی به ایران ...
یکی از مهمترین رفراندوم های کانادا چندی پیش برگزار شد و ... و هیچی ... کسی حتی به ان توجه هم نکرد.
افتاده ام توی دوره ی ای میل های گروهی بی معنی که فایل های تکراری خنده دار یا خوشگل برایت می فرستند ...
اصلا نمی دانم ... چطور اینجا افتادم!!!؟
حالا منتظر ژانویه هستم که این بچهک بیاید و بعد فوریه که از زخمها و دردهای زایمان بلند شوم و هوا از منفی بیست درجه گرمتر شود و بزنم بیرون. حالا اسکی یا پیاده روی ... ندانم ... یک جایی که سردمان شود و گرممان شود و خسته شویم و منظره هایی ببینیم که خوشگلند و از جک و جانور بترسیم ...
***
دشمن در خانه دارد برمیگردد ایران ... بیش از اینکه دلم از دوری خودش بگیرد (ما همه اش سر همه جیز از خاتمی گرفته تا مفهوم ماست خیکی با هم دعوا می کنیم) از اینکه بهترین همپای هر سفر ماجراجویانه را از دست می دهم دلگیر می شوم ... خودش را با آن دوربین اعصاب خراب کنش را و آن Voice recorder آبرو ببرش را!
حالا می رود توچال و دماوند و سبلان و حتی یاد تورنتوی بی خاصیت هم نمی افتد (می افتد! وطن فروش می افتد!!)
از سال ۲۰۰۴ تا به حال هرگز سفر کمپینگ اینتریوری بدون او نرفته ام (از این سفرها که توشه ی جند روز را برمی داری و می زنی وسط دل طبیعت) و بندرت سفر اکستریوری ( از انها که همانچا که ماشینت را پارک می کنی مستقر می شوی) ... آلگان کویین پارک و کیلارنی و بروس پنینسیولا، بن اکو و مونت ترامبلان، آوندا و ماسکوکا ...
گروه فیلم که همینطوری اش هم از هم پاشیده است و گمان نمی کنم دیگر هرگز پا بگیرد ... حالا پای اصلی و جدیترین و همیشگی ترین عنصر گروه از دست می رود ... (بهتر البته! من که از اول هم حال و حوصله اش را نداشتم و باز۶-۵ سال بچه ها خانه ام چمع شدند!)
می بینی ... حالا در تورنتو هم گاهی پیش می آید که آدم یکبار هم که شده حسرت از دست دادن کسی را بخورد! ید هم نیست!!
***
حالا سال دیگر اگر بتوانم دوباره چهار تا آدم نترس و اهل طبیعت و بارکش (ترجیحا از خلق ترک!)* پیدا کنم و بروم سیلور پیک، آن بالا به فریاد صدایت می زنم ...
هرچند که شایدم تا تابستان سال دیگر بازگشتی!
****
* آفا من خودم ۲۵٪ خالص ترکم ها!!
من هنوز هر هفته چند بار به وب سایتهای گروه های هایکینگ و کانویینگ و بایکینگ سر می زنم و سفرها یا برنامه هایی را پیدا می کنم که می شود فکر کرد که در حال و احوال فعلی ام می توانم بروم ... و بعد تا اخر هفته می توانم خودم را متقاعد کنم که: حالا سه ماه دیگر هم صبر کن.
آدم گردشهای داخل شهر و پارک گردی هم نیستم ... اگر هم گاهی با دوستانم می روم بیشتر از خودم بیزاری می شوم ... زمانی هفته ای یکبار می رفتم توچال - در هر فصلی ... هر دمایی ... زمانی آخر هفته ای ۴۰-۳۰ کیلومتر در جنگلهای اونتاریو پیاده روی بود و ۶۰-۵۰ کیلومتر دوچرخه سواری ...
گمان نمی کنم همه اش را باید پای حضور نابهنگام بچهک گذاشت ... از محیط فعالی که دورم بود - و اگر نبود خودم ایجادش می کردم- دور افتاده ام ...از والیبال هم دو سالی هست که خبری نیست ...
در اطرافم حتی یک نفر نیست که یه انتخابات شهری یا دولت استانی و یا فدرال توجه کند ... کسی که در خصوص جنگ یا صلح موضعی داشته باشد ... یا به اتفاقاتی که اینور و انور جهان می افتد ... یا حتی به ایران ...
یکی از مهمترین رفراندوم های کانادا چندی پیش برگزار شد و ... و هیچی ... کسی حتی به ان توجه هم نکرد.
افتاده ام توی دوره ی ای میل های گروهی بی معنی که فایل های تکراری خنده دار یا خوشگل برایت می فرستند ...
اصلا نمی دانم ... چطور اینجا افتادم!!!؟
حالا منتظر ژانویه هستم که این بچهک بیاید و بعد فوریه که از زخمها و دردهای زایمان بلند شوم و هوا از منفی بیست درجه گرمتر شود و بزنم بیرون. حالا اسکی یا پیاده روی ... ندانم ... یک جایی که سردمان شود و گرممان شود و خسته شویم و منظره هایی ببینیم که خوشگلند و از جک و جانور بترسیم ...
***
دشمن در خانه دارد برمیگردد ایران ... بیش از اینکه دلم از دوری خودش بگیرد (ما همه اش سر همه جیز از خاتمی گرفته تا مفهوم ماست خیکی با هم دعوا می کنیم) از اینکه بهترین همپای هر سفر ماجراجویانه را از دست می دهم دلگیر می شوم ... خودش را با آن دوربین اعصاب خراب کنش را و آن Voice recorder آبرو ببرش را!
حالا می رود توچال و دماوند و سبلان و حتی یاد تورنتوی بی خاصیت هم نمی افتد (می افتد! وطن فروش می افتد!!)
از سال ۲۰۰۴ تا به حال هرگز سفر کمپینگ اینتریوری بدون او نرفته ام (از این سفرها که توشه ی جند روز را برمی داری و می زنی وسط دل طبیعت) و بندرت سفر اکستریوری ( از انها که همانچا که ماشینت را پارک می کنی مستقر می شوی) ... آلگان کویین پارک و کیلارنی و بروس پنینسیولا، بن اکو و مونت ترامبلان، آوندا و ماسکوکا ...
گروه فیلم که همینطوری اش هم از هم پاشیده است و گمان نمی کنم دیگر هرگز پا بگیرد ... حالا پای اصلی و جدیترین و همیشگی ترین عنصر گروه از دست می رود ... (بهتر البته! من که از اول هم حال و حوصله اش را نداشتم و باز۶-۵ سال بچه ها خانه ام چمع شدند!)
می بینی ... حالا در تورنتو هم گاهی پیش می آید که آدم یکبار هم که شده حسرت از دست دادن کسی را بخورد! ید هم نیست!!
***
حالا سال دیگر اگر بتوانم دوباره چهار تا آدم نترس و اهل طبیعت و بارکش (ترجیحا از خلق ترک!)* پیدا کنم و بروم سیلور پیک، آن بالا به فریاد صدایت می زنم ...
هرچند که شایدم تا تابستان سال دیگر بازگشتی!
****
* آفا من خودم ۲۵٪ خالص ترکم ها!!
Monday, October 13, 2008
مهر ماه 1381
راستی یادت هست ... اولین بار مهرماه همدیگر را بوسیدیم ... در تاریکی اول شب .. هراسان.
سالهای سال است که مطمئن نيستم که چه از زندگی می خواهم. سالهای سال است که نگاهم را از پنجره های گوناگون اين زندگی به بيرون انداخته ام تا چيزی را در افق ببينم که مرا از رخوتم بيرون بکشد و در من آتش خواستن را و شوق رسيدن را شعله ور سازد .... شکی نيست. هنوز نمی دانم کجا می بردم اين رودخانه ی پر پيچ و خم .... می دانی ... گاهی به مانند معتقدين به آن مذهب دور، توکل می کنم به اراده ی يک نامعلوم ...آن که گويی مرا در دستهايش می برد ...
اما ... از آن لحظه که چشم باور گشودم، می دانستم که چه را در اين زندگی نمی خواهم. پنجره های بسته، بسته می مانند... نمی دانستی؟
راستی یادت هست ... اولین بار مهرماه همدیگر را بوسیدیم ... در تاریکی اول شب .. هراسان.
Friday, October 10, 2008
Books to read:

Nowtopia: How Pirate Programmers, Outlaw Bicyclists, and Vacant-Lot Gardeners are Inventing the Future Today!
By: Chris Carlsson - one of funders of Critical Mass urban cycling movement

Deep Economy: The Wealth of Communities and the Durable Future
By: Bill McKibben

Payback: Debt and the Shadow Side of Wealth
By: Margaret Atwood

Nowtopia: How Pirate Programmers, Outlaw Bicyclists, and Vacant-Lot Gardeners are Inventing the Future Today!
By: Chris Carlsson - one of funders of Critical Mass urban cycling movement

Deep Economy: The Wealth of Communities and the Durable Future
By: Bill McKibben

Payback: Debt and the Shadow Side of Wealth
By: Margaret Atwood
Saturday, September 27, 2008
چهار سال پیش:
سالها از رویمان گذشته اند ...
من گذشته ام و تو؟ من گذشته ام.
حالا من دیگر آن ماهی سیاه کوچولو نیستم ... کوچولو نیستم و ناهمرنگ نیستم و ناهمزاد نیستم و با تو نیستم و بی تو نیستم .... هیچ چیز نیستم.
دیگر از تو زخم نمی خورم و از خودم زخم نمی خورم و هیچ چیز نمی تواند از خود بدرم کند ... حسته شاید ... بی حوصله و عاصی شاید. تلخ؟ حتما ... اما شوریده؟
دردم می آید شاید ... و من هی روبرمیگردانم ... از درد ... مثل یک حیوان پیر زخمی پوستم خشن شده است و ترک بر داشته است و پر از لک شده است و دیگر این خراشها انقدر ز پوستم رد نمی شوند ... فکر می کنم این هم می گذرد و آن هم می گذرد ...
بی حس شده ام و تلخ.
و گاهی همه چیز و همه کس و همه جا در نظرم پوچ می آیند. من در گرداب بی حسی و بی عشقی و بی اعتنایی غوطه می خورم ...
و من چنگ می زنم و باز خودم را می کشم بالای آب. نفسی می کشم ... و باز رها می شوم.
***
یکبار برای آیدا چیزی نوشتم در حصوص این حس که مثل جاذبه ی مطرود یک هروئینی است که عقل به خرج داده است و آنرا ترک کرده است... بالاخره ... اما آن حس عجیب و کشنده هنوز در ش هست ... آن جاذیه ی گنگ و غیر قابل مقاومت و کشنده. و هر چیز دیگر در حضورش بیهوده است.
حالا آن همه رفته است. و همه چیز ... و باز همه چیز بیهوده است. بیهوده تر از همیشه. و من از این بی حسی در رنجم.
از روابط عاشقانه و دوستانه ی سالم و مقبول عقل. از قرارهای در کافی شاپ و رستوران .
از دیدارهای در IKA و قدم زدن در کوچه های Northyork.
از داد و ستدهای دوستانه و احساساتی ... با آنها که در نزدیکی مان ... در شهرمان زندگی می کنند و جوابمان را می دهند و دست دادن بلدند و دست گرفتن بلندند و کتابهای خوب می خوانند و فیلمهای خوب می بینند و شعرهای خوب می خوانند ...
از همه ی آن عاشقانه ها و شبانه ها می بینی چه باقی مانده است.
***
حضور بچهک را با این حس و حالم قاطی نمی کنم. لگد که می زند یا قل قل که می خورد توی دلم یک قربان صدقه می روم و بر می گردم سر حال و هوای خودم ... بهش می گویم: خیلی راهمان از هم جداست .... حالا تو باید هی امیدوار باشی و عاشق باشی و زمین بخوری و رخم بزنی و رو برگردانی و در بمانی و ... من شاید برای همه ی اینها دیگر خیلی پا به سن گذاشته ام.
حالا تو باید بیایی و از من بگذری.
من باز راه خودم را می روم. و تو هم راه خودت را خواهی رفت.
بپرهیزیم از همرنگی و همراهی و همنفسی.
همیشه با نفس تازه باید راه رفت بچهک.
تنها.
آخرین چیزی که در دنیا می خواهم فرزندی ست که خودش را دربند احساسات و حالها و هواهای بویناک خانواده اش -یک مشت خویشاوندان بیولوژیکی و شناسنامه ای- کند و بعد از آن مادر و پدری است که بخواهند یک زندگی تازه پا را «شکل» دهند و «جهت» ... و راهنمایی اش کنند تا خوب بزرگ شود و خطا نکند ...
آخ دوستت دارم که خطا کنی و بیراه بروی و سرت به سنگ بخوری ...
دوستت دارم که به من بگویی: نه. به همه چیز بگویی نه. دوست دارم که همه چیز را بگذاری و بروی.
پدرت نگران است. می گوید که من می خواهم که تو درد بکشی و نپذیری و بیراه بروی. می ترسد من، حضور من تو را نا آرام کند و عاصی.
راست می گوید. هر چه باشی خواهی بود ... اما بیشتر با هم دوست خواهیم بود اگر اینقدر پر نباشی از هراس تک افتادن و بیراهه رفتن. اگر نترسی از راه بی برگشت.
نی ترسی از بی فرجام.
من را ببین ...هه ... من نترسیدم و پشت کردم و گفتم نه ... و باز افتاده ام اینجا ... وسط کجا آباد زندگی می کنم و در مرکز کجا آباد در "کجا آباد کورپوریشن" کار می کنم و حسرت آن جنازه را می خورم که در کنار بیراهه ای افتاده است ... بی نام. بی صورت.
***
می بینی ... حس می کنم رسیده ام به آخر خط.
حالا چهار سال و سه ماه از این نوشته گذشته است و ده سال از ما و از شهریور گذشته است و بهمن گذشته است ... پانزده سال از دیماه گذشته است ...قصه ي من يک افسانه ي آشنا است. افسانه ي ماهي سياه کوچولو. ماهي سياه کوچولو يي که عاشق مرغ ماهيخوار شده است ... حالا سالهاي سال است که من خنجر به دست ايستاده ام ... و هنوز نمي دانم آن را توي دل خودم فرو کنم يا توي دل مرغ ماهيخوار ... مرغ ماهيخوار دلبند! مرغ ماهيخوار نازنين!
سالها از رویمان گذشته اند ...
من گذشته ام و تو؟ من گذشته ام.
حالا من دیگر آن ماهی سیاه کوچولو نیستم ... کوچولو نیستم و ناهمرنگ نیستم و ناهمزاد نیستم و با تو نیستم و بی تو نیستم .... هیچ چیز نیستم.
دیگر از تو زخم نمی خورم و از خودم زخم نمی خورم و هیچ چیز نمی تواند از خود بدرم کند ... حسته شاید ... بی حوصله و عاصی شاید. تلخ؟ حتما ... اما شوریده؟
دردم می آید شاید ... و من هی روبرمیگردانم ... از درد ... مثل یک حیوان پیر زخمی پوستم خشن شده است و ترک بر داشته است و پر از لک شده است و دیگر این خراشها انقدر ز پوستم رد نمی شوند ... فکر می کنم این هم می گذرد و آن هم می گذرد ...
بی حس شده ام و تلخ.
و گاهی همه چیز و همه کس و همه جا در نظرم پوچ می آیند. من در گرداب بی حسی و بی عشقی و بی اعتنایی غوطه می خورم ...
و من چنگ می زنم و باز خودم را می کشم بالای آب. نفسی می کشم ... و باز رها می شوم.
***
یکبار برای آیدا چیزی نوشتم در حصوص این حس که مثل جاذبه ی مطرود یک هروئینی است که عقل به خرج داده است و آنرا ترک کرده است... بالاخره ... اما آن حس عجیب و کشنده هنوز در ش هست ... آن جاذیه ی گنگ و غیر قابل مقاومت و کشنده. و هر چیز دیگر در حضورش بیهوده است.
حالا آن همه رفته است. و همه چیز ... و باز همه چیز بیهوده است. بیهوده تر از همیشه. و من از این بی حسی در رنجم.
از روابط عاشقانه و دوستانه ی سالم و مقبول عقل. از قرارهای در کافی شاپ و رستوران .
از دیدارهای در IKA و قدم زدن در کوچه های Northyork.
از داد و ستدهای دوستانه و احساساتی ... با آنها که در نزدیکی مان ... در شهرمان زندگی می کنند و جوابمان را می دهند و دست دادن بلدند و دست گرفتن بلندند و کتابهای خوب می خوانند و فیلمهای خوب می بینند و شعرهای خوب می خوانند ...
از همه ی آن عاشقانه ها و شبانه ها می بینی چه باقی مانده است.
***
حضور بچهک را با این حس و حالم قاطی نمی کنم. لگد که می زند یا قل قل که می خورد توی دلم یک قربان صدقه می روم و بر می گردم سر حال و هوای خودم ... بهش می گویم: خیلی راهمان از هم جداست .... حالا تو باید هی امیدوار باشی و عاشق باشی و زمین بخوری و رخم بزنی و رو برگردانی و در بمانی و ... من شاید برای همه ی اینها دیگر خیلی پا به سن گذاشته ام.
حالا تو باید بیایی و از من بگذری.
من باز راه خودم را می روم. و تو هم راه خودت را خواهی رفت.
بپرهیزیم از همرنگی و همراهی و همنفسی.
همیشه با نفس تازه باید راه رفت بچهک.
تنها.
آخرین چیزی که در دنیا می خواهم فرزندی ست که خودش را دربند احساسات و حالها و هواهای بویناک خانواده اش -یک مشت خویشاوندان بیولوژیکی و شناسنامه ای- کند و بعد از آن مادر و پدری است که بخواهند یک زندگی تازه پا را «شکل» دهند و «جهت» ... و راهنمایی اش کنند تا خوب بزرگ شود و خطا نکند ...
آخ دوستت دارم که خطا کنی و بیراه بروی و سرت به سنگ بخوری ...
دوستت دارم که به من بگویی: نه. به همه چیز بگویی نه. دوست دارم که همه چیز را بگذاری و بروی.
پدرت نگران است. می گوید که من می خواهم که تو درد بکشی و نپذیری و بیراه بروی. می ترسد من، حضور من تو را نا آرام کند و عاصی.
راست می گوید. هر چه باشی خواهی بود ... اما بیشتر با هم دوست خواهیم بود اگر اینقدر پر نباشی از هراس تک افتادن و بیراهه رفتن. اگر نترسی از راه بی برگشت.
نی ترسی از بی فرجام.
من را ببین ...هه ... من نترسیدم و پشت کردم و گفتم نه ... و باز افتاده ام اینجا ... وسط کجا آباد زندگی می کنم و در مرکز کجا آباد در "کجا آباد کورپوریشن" کار می کنم و حسرت آن جنازه را می خورم که در کنار بیراهه ای افتاده است ... بی نام. بی صورت.
***
می بینی ... حس می کنم رسیده ام به آخر خط.
Friday, September 26, 2008
Wednesday, September 17, 2008
یادداشت اول: با دو تا از بچه ها رفتیم تظاهرات ضد جنگ. یکجورهایی به نظرم کوچکتر از سالهای پیش آمد و وارفته تر. من همیشه از تماشای ادمهای لذت می برم. اینجا هم در میان شرکت کنندگان حواسم به ادمها بود. از نظر من نوجوانان کانادایی با ان قیافه های اجق و وجقشان جالبترین آدمها بودند.
هر دسته ای برای خودش شعار خودش را می داد. هیچ کسی به دیگری نمی گفت چرا این شعار را می دهی یا نمی دهی. آدمها با حجاب و بی حجاب، مسلمان و عرب و کمونیست و مسیحی کنار هم می رفتند و به هم لبخند می زدند. به این می گویند: Coalition against war
من و دوستانم به هر دسته ای که می رسیدیم (چون هی ویرمان می گرفت ببینیم جلوتر چه خبر است) شعارهایشان راکه بر علیه امریکا-بوش-جنگ- اشغال آسیای میانه و کشتار بود تکرار می کردیم. با عربها با فیلیپینیها با هائیتی ای ها با افغان ها وبا چپ های کانادایی با آنارشیست ها همراه شدیم. آن آخرها از دور یک پرچم چه گوارای سرخ خودنمایی می کرد. خودم را به ان رساندم و چند دقیقه ای با حمل کنندگانش - که همه کانادایی بودند - همرا شدم. با خودم فکر کردم: «از تو بعید است». بعید نبود. گمانم به این حس می گویند سانتیمانتالیسم. حتی اگزیستانسیالیست گوشه گیری مثل من هم از ان در امان نیست. خوشحال بودم که کسی مرا ندید.
یکی از جالبترین صحنه هایی که دیدم یک گروه سیک هندی بودند با آن عمامه ها و ریش و موهای بلندشان. پلاکاردی با خودشان حمل می کردند که رویش نوشته بود: No war In Iran! دیدنشان حس خوبی به ادم می داد. به من هم.
روی سینه هاو کلاه ها و کیف های همه پر بود از این برچسبهایی که مثل سنجاق سینه به لباسهایشان میزدند با شعارهای مختلف. ضد جنگ یا ضد امریکا. یک دانشجوی کانادایی یکی از اینها را به من داد و من تا خانه روی کتم داشتمش:
NO
ISLAMOPHOBIA
ANTI-SEMITISM
RACISM
یادداشت دوم: یک عده ایرانی -والله من اصلا حوصله نداشتم ببینم مجاهد بودند یا حزب کمونیست کارگری- در جلوی کنسولگری امریکا جمع شده بودند. این عده که از جمعیت که راهپیمایی اش را شروع می کرد جدا ایستاده بودند و در راهپیمایی هم همراه ان نشدند پلاکاردهایی ضد حکومت ایران حمل می کردند. یکی شان را خواندم. به انگلیسی رویش نوشته بود که هرگونه مذاکرات دیپلماسی با ایران محکوم است. شانه بالا انداختم:«واقعا که!» مطمئنم اینقدر هم احمق نبودند که ....
مطمئن که ...
یادداشت سوم: گفتیم حالا که این راه را می رویم با خودمان پلاکارد هم حمل کنیم. با دوستانم هر یک پلاکاردی برداشتیم. من یکی را انتخاب کردم که رویش نوشته بود: «کانادا از افغانستان خارج شو!» چون که خیلی از این سفر استیون هارپر شاکی ام آنرا انتخاب کردم. یک کیلومتری رفتیم نگاهم به چیزی افتاد که حمل می کردمش. رویش نوشته بود: «کانادا از هائیتی خارج شو.» کلی خندیدیم. والله دروغ چرا ... من اصلا نمی دانم در حال حاضر در هائیتی چه خبر است. توی یکی از این باغچه های کنار خیابان کاشتمش. بچه ها تا مدتی به من می خندیدند.
هر دسته ای برای خودش شعار خودش را می داد. هیچ کسی به دیگری نمی گفت چرا این شعار را می دهی یا نمی دهی. آدمها با حجاب و بی حجاب، مسلمان و عرب و کمونیست و مسیحی کنار هم می رفتند و به هم لبخند می زدند. به این می گویند: Coalition against war
من و دوستانم به هر دسته ای که می رسیدیم (چون هی ویرمان می گرفت ببینیم جلوتر چه خبر است) شعارهایشان راکه بر علیه امریکا-بوش-جنگ- اشغال آسیای میانه و کشتار بود تکرار می کردیم. با عربها با فیلیپینیها با هائیتی ای ها با افغان ها وبا چپ های کانادایی با آنارشیست ها همراه شدیم. آن آخرها از دور یک پرچم چه گوارای سرخ خودنمایی می کرد. خودم را به ان رساندم و چند دقیقه ای با حمل کنندگانش - که همه کانادایی بودند - همرا شدم. با خودم فکر کردم: «از تو بعید است». بعید نبود. گمانم به این حس می گویند سانتیمانتالیسم. حتی اگزیستانسیالیست گوشه گیری مثل من هم از ان در امان نیست. خوشحال بودم که کسی مرا ندید.
یکی از جالبترین صحنه هایی که دیدم یک گروه سیک هندی بودند با آن عمامه ها و ریش و موهای بلندشان. پلاکاردی با خودشان حمل می کردند که رویش نوشته بود: No war In Iran! دیدنشان حس خوبی به ادم می داد. به من هم.
روی سینه هاو کلاه ها و کیف های همه پر بود از این برچسبهایی که مثل سنجاق سینه به لباسهایشان میزدند با شعارهای مختلف. ضد جنگ یا ضد امریکا. یک دانشجوی کانادایی یکی از اینها را به من داد و من تا خانه روی کتم داشتمش:
ISLAMOPHOBIA
ANTI-SEMITISM
RACISM
یادداشت دوم: یک عده ایرانی -والله من اصلا حوصله نداشتم ببینم مجاهد بودند یا حزب کمونیست کارگری- در جلوی کنسولگری امریکا جمع شده بودند. این عده که از جمعیت که راهپیمایی اش را شروع می کرد جدا ایستاده بودند و در راهپیمایی هم همراه ان نشدند پلاکاردهایی ضد حکومت ایران حمل می کردند. یکی شان را خواندم. به انگلیسی رویش نوشته بود که هرگونه مذاکرات دیپلماسی با ایران محکوم است. شانه بالا انداختم:«واقعا که!» مطمئنم اینقدر هم احمق نبودند که ....
مطمئن که ...
یادداشت سوم: گفتیم حالا که این راه را می رویم با خودمان پلاکارد هم حمل کنیم. با دوستانم هر یک پلاکاردی برداشتیم. من یکی را انتخاب کردم که رویش نوشته بود: «کانادا از افغانستان خارج شو!» چون که خیلی از این سفر استیون هارپر شاکی ام آنرا انتخاب کردم. یک کیلومتری رفتیم نگاهم به چیزی افتاد که حمل می کردمش. رویش نوشته بود: «کانادا از هائیتی خارج شو.» کلی خندیدیم. والله دروغ چرا ... من اصلا نمی دانم در حال حاضر در هائیتی چه خبر است. توی یکی از این باغچه های کنار خیابان کاشتمش. بچه ها تا مدتی به من می خندیدند.
Wednesday, September 10, 2008
نمی دانم دقیقا اولین حرکتت را احساس کردم ... در ۱۹ هفتگی ات بودی ... یکبار یک تکان شدید خوردی.
توی بیست هقتگی یکبار از خواب بیدارم کردی ... بسکه وول می زدی.
و در بیست و یک هفتگی ات دیگر وول وول و چرخ جرخت شروع شد. من یکروز یکشنبه برنامه هایم را کنسل کردم ... ازدست تو!
***
تمایلم به انکار افکار سانتی مانتالیستی باعث شد که همانموقع جلوی خودم را بگیرم و تاریخ دقیقشان را ننویسم.
حالا پشیمانم! باید بروم تقویمم را نگاه کنم بلکه روزها را دقیقتر بتوانم به خاطر بسپرم!
***
جمعه ۱۵ شهریور - ۲۳ هفته:
اولین باری که میشود ضربه ی لگدهایت را از روی پوست شکم احساس کرد. دستش را باز می کند و نرم روی برآمدگی شکمم می گذاد و ... بوم. یک لگد. آها!
اما انگار تا گرمای دست را احساس می کنی تامل می کنی. هرچه صبر میکنیم دیگر خبری نیست.
نیم ساعت بعد همینطور لگد است که به در و دیوار دلم می خورد. ای وروجک.
سه شنبه ۱۹ شهریور - هنوز ۲۳ هفته:
روی مبل خوابیده ام و از لگدهایت لذت می برم. بنگ بنگ بنگ ... امروز اولین بار است که می شود لگدهایت را از روی پوست دید. لباسم را بالا می زنم و به پوست شکمم نگاه می کنم که از ضربه هایت تکان می خورد. هی جانمی!
هی پسر جان. کاش همیشه اینجا می ماندی. چه حال و هوایی داریم ها!
توی بیست هقتگی یکبار از خواب بیدارم کردی ... بسکه وول می زدی.
و در بیست و یک هفتگی ات دیگر وول وول و چرخ جرخت شروع شد. من یکروز یکشنبه برنامه هایم را کنسل کردم ... ازدست تو!
***
تمایلم به انکار افکار سانتی مانتالیستی باعث شد که همانموقع جلوی خودم را بگیرم و تاریخ دقیقشان را ننویسم.
حالا پشیمانم! باید بروم تقویمم را نگاه کنم بلکه روزها را دقیقتر بتوانم به خاطر بسپرم!
***
جمعه ۱۵ شهریور - ۲۳ هفته:
اولین باری که میشود ضربه ی لگدهایت را از روی پوست شکم احساس کرد. دستش را باز می کند و نرم روی برآمدگی شکمم می گذاد و ... بوم. یک لگد. آها!
اما انگار تا گرمای دست را احساس می کنی تامل می کنی. هرچه صبر میکنیم دیگر خبری نیست.
نیم ساعت بعد همینطور لگد است که به در و دیوار دلم می خورد. ای وروجک.
سه شنبه ۱۹ شهریور - هنوز ۲۳ هفته:
روی مبل خوابیده ام و از لگدهایت لذت می برم. بنگ بنگ بنگ ... امروز اولین بار است که می شود لگدهایت را از روی پوست دید. لباسم را بالا می زنم و به پوست شکمم نگاه می کنم که از ضربه هایت تکان می خورد. هی جانمی!
هی پسر جان. کاش همیشه اینجا می ماندی. چه حال و هوایی داریم ها!
Monday, September 1, 2008
می شود گفت که این همه بهتر است.
مسخره است اما یک نیم نگاه دیگری زمانی می توانست زمینم بزند
و یک نیم نگاه دیگری به دیگر سو می توانست معنای همه چیز را دگرگون کند ...
و من پر بودم از خوب و بد و بهتر ...
و حماقت ساده لوحانه ی جوانی
و هستی می توانست چقدر رنج آور باشد.
و این همه چقدر حالا معناشان را از دست داده اند
و همه چیز معنایش را از دست می دهد
و همه چیز می شود یک چیز
و همه چیز آرام میشود
و راحتی بخش
***
می شود گفت که این همه چقدر بهتر است
و من شکرگزارم.
***
تنهایی و تعادل.
***
حالا 5 ماهی تا بچهک بیاید و باز همه چیز را از تعادل خارج کند وقت باقی است ...
و من می مانم و این همه
که هیچ نیستند.
***
از اینکه دیگر شاید نتوانم توچال را ببینم رنج می کشم
و دربند را
و تقاطع عباس آباد آنجا که سینما آزادی در لباسهای نونوارش نشسته است
اما یکجایی ته دلم مطمئنم که توچال و دربند و کوچه های باریک تهران را هم یکجایی باز پیدا خواهم کرد
همانطور که تو را
مسخره است اما یک نیم نگاه دیگری زمانی می توانست زمینم بزند
و یک نیم نگاه دیگری به دیگر سو می توانست معنای همه چیز را دگرگون کند ...
و من پر بودم از خوب و بد و بهتر ...
و حماقت ساده لوحانه ی جوانی
و هستی می توانست چقدر رنج آور باشد.
و این همه چقدر حالا معناشان را از دست داده اند
و همه چیز معنایش را از دست می دهد
و همه چیز می شود یک چیز
و همه چیز آرام میشود
و راحتی بخش
***
می شود گفت که این همه چقدر بهتر است
و من شکرگزارم.
***
تنهایی و تعادل.
***
حالا 5 ماهی تا بچهک بیاید و باز همه چیز را از تعادل خارج کند وقت باقی است ...
و من می مانم و این همه
که هیچ نیستند.
***
از اینکه دیگر شاید نتوانم توچال را ببینم رنج می کشم
و دربند را
و تقاطع عباس آباد آنجا که سینما آزادی در لباسهای نونوارش نشسته است
اما یکجایی ته دلم مطمئنم که توچال و دربند و کوچه های باریک تهران را هم یکجایی باز پیدا خواهم کرد
همانطور که تو را
Subscribe to:
Posts (Atom)